اولین تجربه

هفته گذشته دخترک از مدرسه که آمد چشمانش برق خاصی داشت با شادمانی غریبی گفت همکلاسی اش برای تولدش دعوتش کرده

ولی من برعکس شادمانی غریبش ،دلهره عجیبی داشتم نه برای اینکه برای اولین بار می خواهد تنهایی مهمانی برود چرا که یکی از لذتهای کودکی ام این بود که مادرم اجازه می داد به تولد همکلاسیهایم بروم و هیچوقت هم مشکلی پیش نیامد ،دلهره ام برای این بود که چه زود بزرگ شد چه زود قرار بر این شد که تنهایی به تولد دوستانش برود

سکوت کردم ،دلهره ام را با کسی در میان نگذاشتم ،با دخترک برای این اتفاق جالب شادمانی کردم،با اینکه در خانه کادوی مناسبی برای همراه کردنش داشتم برای خرید آنچه که دوست داشت برای دوستش تهیه کند همان روز به فروشگاه مورد علاقه اش رفتم، به انتخابش برای کادو خریدن احترام گذاشتم ولی تمام مدت دلم می لرزید ،دلم از زود بزرگ شدنش می لرزید

دو شبانه روز را به عشق تولد همکلاسی اش شادی کرد و من همراهی اش کردم فقط وقتی موهای لطیفش را برای آماده کردش شانه می کردم آرام گفتم عزیزم این اولین باریه که بدون من تولد دوستت می روی سعی کن مودب و شاد و مهربان باشی تا دوستانت باز هم تمایل داشته باشند با تو معاشرت کنند .

برگشت و مثل همیشه عمیق نگاهم کرد ،بغلم کرد و من را بوسید و گفت من تا حالا تنها جایی مهمانی نرفته ام می ترسم ،عکس العمل جدیدی را از او می دیدم همیشه مستقل بودنش برایم جذابیت داشت ولی خودم را نباختم،تجربه جدیدی بود ولی چون خودم همیشه از معاشرت با همکلاسیهایم لذت می بردم نمی خواستم دخترک اولین تجربه اش با اضطراب توام باشد،شاید اشتباه کردم نباید یادآوری می کردم که این اولین بار است که تنهایی مهمانی می رود،سریع قضیه را درست کردم مثالهایی برایش زدم مثل اینکه تو که همیشه مدرسه تنها می روی ،تو که با همان دوستانت هرروز با هم هستید و ...

مثالهایم اثرگذار بود انگار ،چون لبخندش برگشت

بعد از سه ساعتی که در خانه تنها ماندم و به دخترکم که اولین بار بود مهمانی دوستش می رفت فکر کردم و بعد از سه ساعت بی طاقت دیدنش بودم ،دخترک را نمی شد از خانه دوستش کند خیلی خوشحال بود و شاد و می خواست بیشتر بماند.

در راه برگشت پرسیدم اوضاع چطور بود؟ بعد از شرح ماوقع بصورت مفصل گفت ولی مامی با تو بودن یک چیز دیگر است تمام مدت که بازی می کردیم فکرم پیش شما بود .

دخترک در دوجمله تمام آن چیزی را که در دلش بود عنوان کرد ولی من را بیش از پیش در فکر فرو برد! یعنی با تمام کم کاریهایم در حق این بچه ،من را به همه خوشیهایش ترجیح می دهد؟ یعنی من به نظرش مادر ایده آلی هستم که دوست دارد همه جا با من باشد؟یعنی از اینکه من مادرش هستم راضی است ؟ یا نه آن دوجمله یعنی اینکه من کمبود تو را دارم نه مهمانی رفتن را؟!

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

سلام. من همیشه وبلاگ شما رو میخونم و از وبلاگتون خوشم میاد. خوشحال میشم به من هم سر بزنین. برای شما و دختر نازنینتون آرزوی بهترین روزها رو دارم. راستی من وبلاگ شما رو به لینکهای وبلاگم add کردم.

شنونده

این یادداشتت خیلی لطیفه. [لبخند]

نفَس

دوست دارم مدل تربیت نیروانا رو کاش من هم در آینده بتونم مادر دوست داشتنی بشم[بغل]

گلپر

در اینکه تو مادر ایده آلی هستی حتی یک لحظه شک نکن خوش به حال نیروانا .

مامان خاتون

اوخی ی ی .. نازی .. حسین هم پارسال تنهایی رفت تولد دوستش .. من اصلا نگران نشدم .. فکر کنم تفاوت مادر دختر دار و مادرپسردار اینجا معلوم باشه ! :) پست خیلی خوبی بود .. احساس مادرانه رو خوب منتقل کردی .. نوشته هات خیلی قشنگ تر شدند .. [قلب] مامانونه کامل ی [بغل]

نسیم

ناناز مامان عزیز مامان دلش برا مامان تنگ شده . آخیییییییییییی[قلب] البته این مسئله تو دخترا بیشتره [قلب]

سارا

کاملا درکت می کنم منم اولین مهمونی که عسل تنها رفت خیلی استرس داشتم [گل]

مريم

باز خدا خير بده دخمل رو. دختر يكي از دوستان ما به مامانش گفته: عروسي خيلي خوش گذشت هااااااااان. با اينكه تو نبودي...