بانوی چند هندوانه زیر بغل

این روزها تبدیل شدم به یه آدم کاملا ماشینی که داره خیلی سعی میکنه خودش رو به نحوی پرت کنه تو روزمرگی ولی زیاد موفق نمیشه

درست حس یه آدمی رو دارم که همه اش در حال بدو بدوئه و در عین دویدن ها میخواد یادش نره که باید از زندگیش هم لذت ببره و هر از چند گاهی ،یه لحظه ،خودش رو میندازه این ور گود تا لذت ببره ولی خیلی این لحظه اش کوتاهه در واقع یه لحظه اش واقعا معنای واقعی یه لحظه رو برای خوشی میده.

احساس می کنم هرچی میدوم بازم وقت کم میارم ،زندگی روال خودش رو داره ها ولی وقتی توی یه نفر ،میخوای پوزیشن چند نفر رو بپذیری همین حس بهت باید دست بده دیگه طبیعتا

برام جالبه که چرا نمی تونم یه زندگی بدون دویدن و متنوع رو تحمل کنم ،میرم جلو و خودم رو غرق می کنم و جالبتر اینه که از این خستگی هم ناراحت نیستم شاید جسمم خسته باشه ،شاید حس کنم به روابطم لطمه میزنه ولی از اینکه اینقدر میتونم بدوم ناراحت نیستم

هشدارهای آقای همسر رو میشنوم ،میدونم همه هشدارها از سر دلسوزیه واسه اینه که بیشتر غرق نشم و می پذیرم ولی وقتی به اجرا می رسه می لنگم و دوباره غرق میشم.

وقت کم دارم خیلی کم تا جایی که وبلاگ نازنینم هم تنها مونده و مقصرش منم چرا که خیلی چیزها میتونم این جا به یادگار بذارم و خیلی چیزها تو فکرم هست که بدرد این کار میخوره ولی اینقدر خسته میشم و وقت کم میارم که زورم فقط به اینجا می رسه.

دیشب آخرین جمله ای که قبل از خواب از دهانم بیرون آمد این بود که کاش چشم ببندم و باز کنم ببینم سال دیگه این موقع است ولی میدونستم که این جمله به معنای آن نیست که سال دیگه این موقع سرم خلوت تره این فقط یک آرزوی نشدنیه برای شخص من میدونستم این جمله فقط برای تسکین تن خسته ام بود و بس.

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه(سفره ی دلم)

_%%% _____________%%%%% _____________%%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%%__%% _____________%%%__%__% _____________%%%___%__% _____________%%%___%___% _____________%%%___%____% _______%%____%%%__%____% ______%__%__%%%%%%__%% ______%___%%_____%____%% _______%____%%%%%_%% ________%___________%% _________%_________%% _________%%__سلام___%% ________%%_________%%% _______%%___من اپم____%%% ______%%______زود بیا_____%% _____%%_______منتظرم_____%% _____%%__________________%% _____%%%________________%% ______%%_______________%%% _______%%%____________%%% _________%%%%________%%% ___________%%%%%%%%%

عزيزم خسته نباشي [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] اميدوارم هميشه سالم وپسرحال و سرشار از انرژي باشي ازت خواهش ميكنم يه كم هم به خودت فكر كني

نیما

و نگفتم آنچه را باید می گفتم او رفت و من ماندم و 1 خروار خاطره، من ماندم و او که هر شب نمی دانم از کجا می آید در خواب هایم و تنها نگاهم میکند و بی هیچ حرفی می رود و بعد این منم که رها شده از این کابوس ها مستاصل می گریم. این روزها همه جا را گشته ام به دنبالش،در به در،کو به کو،به دنبال نشانی از او. گشته ام بلکه پیدایش کنم، غرور لعنتی ام را زیر پا له کنم و برای نخستین بار(نخستین بار) توی چشم هایش خیره نگاه کنم وبگویم که دوستش دارم و این بار نگذارم که برود و این بار از دستش ندهم و این بار اگر لازم بود مقابل دنیا بایستم به خاطر دلم. این روزها همه جا را گشته ام به دنبالش، و او نیست... دیگر نیست، لا اقل دیگر برای من نیست و این منم که باید یک طوری کنار بیایم با این حقیقت در حالیکه میدانم این سرنوشت مان نبود ، اشتباه من، ترس من از حرف ونگاه دیگران وغرورم سرنوشت مان را اینطور رقم زد. و خدا میداند پشیمانم،خدا می داند هر روز به خود لعنت می فرستم که چرا پیشتر به او نگفتم که دوستش دارم. دوست من که این جملات را خواندی اگر کسی را دوست داری،قبل از آنکه او را از دست بدهی ، قبل از آنکه او را از خود برنجانی و بگریز

نیما

از شما تقاضا دارم این مطلب را در وبلاگ تان در معرض نمایش قرار دهید و مرا در این امر یاری کنید. این مطلب را برای دوستانتان نیز ارسال کنید و نظرات خود را به این آدرس بفرستید Nima.ghgh@gmail.com به نام خدا این روزها زمانی را به یاد می آورم که از آن زیاد گذشته آنقدر زیاد که راحت، بی هیچ تلاشی و بی هیچ جدالی می توان از حافظه پاکش کرد از آن روزها زیاد گذشته،آنقدر که با تک تک روزهایش می توان پوشاند تمام تصویرهای او را، تمام لحظه های با او بودن را من اما با تمام این حرف ها ، تنها کافی است چشمانم را روی هم بگذارم تا خاطراتش نقش ببندد در برابر چشم های بسته ام من اما حتی نیازی ندارم به تلاش برای به یاد آوردنش، او خود می آید و عذاب مرا دو چندان می کند او می آید و من به یاد می آورم که: مغرور بودم،مغرور،آنقدر زیاد که همیشه از روی کوه غرورم او را نگاه می کردم، که غرورم شد قفلی بر دلم، و او... مصداق کامل خوبی بود، نزدیک بود، درست در برابرم بود، و خدا میداند می دانستم همان کسی است که همیشه دوست خواهم داشت، خدا می داند می دانستم کسی است که ندیدنش زجرم خواهد داد، خدا می داند می دانستم که اگر از دستش دهم یک عمر پش

پالتو

این دویدن ها زیبایی هایی رو از ما دریغ می کنن که خود زندگی هستن، لحظات آروم گرفتن در کنار خانواده..

مامان خاتون

قول میدهم دستت را نگیرم وقتی داری غرق میشی در .. خوشی ها .. [بغل]

رضا

سلام کاش میتوانستم کمکت کنم بهر شکلی که تو بخواهی