من و دلنوشته هام

داستانك6
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
 

نيوشا تا سه روز بعد از آن مكالمه شديدا با خودش و افكارش درگير بود :

 

ميدانست كه تفاوت فرهنگي و خانوادگي زيادي دارند ولي اين را هم ميدانست كه اگر جوابش مثبت باشد فقط قرار است با هم دوست باشند مهم تر از آن ميدانست كه اهل اين كارها نبوده و برايش اين نوع دوستي ها سخت است و وقتي به اين موضوع كه اگر مادر و پدرش متوجه شوند چه فكري در موردش ميكنند خيلي آزارش ميداد . ولي يك نيروي خيلي چموشي قلقلكش ميداد و چون در همين چند مكالمه كوتاه متوجه ادب و متانت نيما شده بود و قيافه و ظاهر نيما بي نهايت جذاب بود نميتوانست فكر او را از سرش بيرون كند و در نتيجه بعد از سه روز در يك موقعيت مناسب به او زنگ زد:

 

نيوشا: الو؟ آقا نيما

 

نيما: واي سلام نيوشا خانوم خوبين؟ كجا بودين ؟ چرا اينقدر دير زنگ زدين؟ منكه مردم و زنده شدم

 

نيوشا: من فقط سه روز طولش دادم. مگه خودتون نگفتين فكرامو بكنم؟

 

نيما: واقعا سه روز شد فكر كردم يه هفته طول كشيده . بگذريم چه خبرا؟ چي شد فكراتون رو كردين؟

 

نيوشا: والله چي بگم . آخه منكه شما رو نميشناسم

 

نيما:من سعي كردم همه چيز رو داجع به خودم بگم

 

نيوشا:خب نميدونم شايد زمان ميخوام تا بهتر بشناسمتون

 

نيما: من درخدمتم اگه افتخار بدين البته سعي ميكنم كاري نكنم كه پشيمون بشين و يا اينكه احساس كنيد كه مزاحمتونم

 

نيوشا: مرسي ممنون اميدوارم

 

نيما: راستي ميتونم يه خواهشي بكنم؟ميشه از اين به بعد كميراحت تر و دوستانه تر با هم حرف بزنيم ؟ اينجوري آدم معذبه درست نميگم؟

 

نيوشا: بله باشه سعي ميكنم

 

نيما: و اينكه من واقعا از اينكه منو قابل دونستي واقعا ازت ممنونم

 

نيوشا: خواهش ميكنم

 

نيما: نيوشا؟

 

نيوشا: بله

 

نيما: هيچي فقط يه لحظه دلم خواست اسمت رو بگم ببخشيد

 

نيوشا: آهان خواهش ميكنم

 

.

 

.

 

.

 

.

 

و اين آغاز يك رفاقت شيرين شد

 

 

 

----------------------------------

 

پ.ن1:جلسه اول تدريسم به خوبي و خوشي گذشت حتما سعي ميكنم پست بعدي رو در مورد احساس ئ تحربه جلسه اول تدريسم بنويسم خيلي لازم دارم اين حس رو اينجا ثبت كنم

 

پ.ن2:استانداردها رو با بدبختي بردم و تحويل دادم كه بدقولي نكرده باشم ولي از اونجائيه طرف حسابم يه ارگان دولتي بود در كمال خونسردي گفت چكتون آماده نيست و من چشمهام گرد شد ولي من هم در كمال تر خونسردي يه بهانه اي اوردم در مورد استانداردها كه طرف نفهمه از كجا خورده و استاندارد ها رو تحويل ندادم و گذاشتم توي كيفم . البته اصولا آدم پولكي نيستم ولي خورد توي ذوقم هفته ديگه اون اصلاحات من در آوردي رو انجام ميدم و ميفرستم براشون چون اين سازمان پارسال بهم ثابت كرده كه كارهاش دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره