من و دلنوشته هام

داستانك 5
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٥
 
و اما ادامه داستانكم :

نيوشا دلشوره داشت نميدانست كه به چه صورتي از ريحانه پرس و جو كند كه او شك نكند چون اصلا دوست نداشت ريحانه در موردش فكر ناجوري بكند . نيوشا  هميشه وجهه خوبي بين دوستانش داشت .
نيوشا همانروز در مدرسه جلوي در كلاس ريحانه ايستاد تا وقتي كلاسشان تعطيل شد بتواند او را سريع ببيند چرا كه از زماني كه خانه شان را عوض كرده بودند و ديگر همسايه خانواده ريحانه نبودند تنها راه ارتباطي نيوشا و ريحانه همان مدرسه بود و از انجائيكه ريحانه دوسال كوچكتر بود كلاسش با نيوشا متفاوت بود :
نيوشا: ريحانه يادته اون موقعها در مورد اون پسره كه صبحها ميديديمش تو اطلاعاتي داشتي
ريحانه : كدوم پسره ؟
نيوشا : همون پسره كه اسمش نيما بود و چشمان سبزي داشت
ريحانه: اي كلك چي كارش داري؟
نيوشا : هيچي بابا يكي ازم سوال كرده بود گفتم تو ميتوني كمكش كني
ريحانه : نه خيرم من هيچ اطلاعاتي ندارم
نيوشا: حالا چرا عصباني ميشي تو كه اون موقعها همه زندگي اون آدم رو ميدونستي
ريحانه: حالا نميدونم اصلا به من چه به اون دوستت بگو خودش بره تحقيق كنه
نيوشا: باشه بابا زياد هم مهم نيست چرا اينقدر عصبي شدي به مامانت اينها سلام برسون خداحافظ
نيوشا يك حس بدي داشت : چرا ريحانه در اين مورد حساسيت نشان داد؟ چرا عصباني شد؟ چرا قبلا اين حس را نداشت؟ و چراهاي ديگر ولي ترجيح داد به اين موضوع اهميت ندهد
ساعت 4 بعد از ظهر بعد از برگشتن از مدرسه و خوردن ناهار و كمي استراحت تلفن زنگ خورد و همزمان با زنگ تلفن تپش قلب نيوشا هم شدت پيدا كرد . با گوشه چشم نگاهي به اتاق مادر كرد . مادر طبق معمول هرروز بعد از ظهر خواب بود.
به آرامي وارد سالن شد و گوشي را برداشت:
نيوشا: الو؟
نيما:سلام نيوشا خانوم
نيوشا: سلام
نيما: خوبين؟ببخشيد ميتونين صحبت كنين؟
نيوشا؟مرسي شما خوبين . بله تا زماني كه مامانم خوابه
نيما: خب چي بگم؟
نيوشا: هرچي دوست دارين
نيما : خب باشه امممم نميدونم چي بگم والله من از موقعي كه شما همسايه ما بودين ازتون خوشم ميومد ولي راستش هيچوقت جرات گفتنش رو نداشتم
نيوشا: چرا؟
نيما: چي چرا؟ اينكه چرا جرات نداشتم؟ آخه ميدونين هميشه از وقار شما ميترسيدم . ضمنا هميشه فكر ميكردم ، فكر ميكردم
نيوشا: فكر ميكردين چي؟
نيما : هيچي ولش كنين . راستش هميشه فكر ميكردم خيلي با شما فرق ميكنم . يعني ، يعني نيوشا : لطفا راحت صحبت كنيد
نيما: خب ميدونين من ميدونم شما توي چه جوي زندگي ميكنين. ميدونم كه دو تا بچه بيشتر نيستين و پدرتون هم يه آدم تحصيلكرده است و مدير عامل يه شركته
نيوشا: شما چقدر در مورد من و خانواده ام اطلاعات دارين
نيما: ببخشيد ولي خب شما تقريبا 10 سال همسايه ما بودين ولي ازبس خودتون سربزير بودين متوجه اطرافتون نبودين ولي خب من يه پسرم و طبيعتا بيشتر از شما تو كوچه و خيابون بودم درسته؟ ضمنا دلم هم ميخواست در مورد شما بيشتر بدونم
نيوشا: ولي ما الان نزديك دوساله از اون محل اومديم بيرون . چرا حالا به ياد من افتادين؟
نيما:نه نه اشتباه نكنيد من هميشه به فكر شما بودم ولي نميخواستم تو اون محل مزاحمتون بشم ضمنا اون موقع من خودمم سنم كمتر بود
نيوشا: خب حالا با من چيكار دارين
نيما: من قصد مزاحمت ندارم فقط ،فقط ميدونين ازتون خوشم مياد با اينكه متجوه تفاوتهامون هستم
نيوشا: شما فقط ميگين تفاوت ولي اصلا در مورد خودتون نميگيد كه من متوجه تفاوتهامون بشم ظاهرتون كه اصلا تفاوتي رو نشون نميده ( نيوشا بعد از اين حرف بلافاصله قيافه نيما را تجسم كرد و متوجه شد كه براي اولين بار احساس ميكند كه نيما بي نهايت خوش تيپ و در نوع خودش مرد زيبائي است)
نيما: راست ميگين ببخشيد خب من در يك خانواده پرجمعيت زندگي ميكنم يعني در واقع غير از خودم 6 خواهر و يك برادر دارم ضمنا پدرو مادرم هم اصلا مثل پدرو مادر شما تحصيلكرده نيستند . و پدرم پيمانكار جاده است . البته وضع مالي بدي نداريم ولي خب خيلي تفاوت با شما داريم
نيوشا: همه خانواده ها با هم تفاوت دارند مهم اينه كه خودتون چي هستين و كي هستين 
( خودش هم نميدانست چرا اين حرف را زده اصلا نميتوانست حس جديدش را توجيه كند )
نيما مكثي كرد و گفت: خوشحالم كه عقيده تون اينه
نيوشا: و خودتون ؟
نيما : اهان خودمم دانشجوي سال اول مهندسي كشاورزي هستم و متولد 1354 يعني دقيقا دوسال از شما بزرگتر .البته راستش رشته تحصيليم رو دوست ندارم ولي راستش حوصله درس خوندن نداشتم
نيوشا:شما حتي سن من رو ميدونين؟
نيما: شرمنده ولي حتي ميدونم چه ماهي بدنيا اومدين
نيوشا:چه جالب . مرسي از اينكه اينقدر اطلاعات در مورد خودتون در اختيارم گذاشتين
نيما: نه خواهش ميكنم گفتم خيلي نامرديه من همه چيز در مورد شما بدونم و شما منو اصلا نشناسيد . خب حالا به من اجازه ميديد هر از چند گاهي بهتون زنگ بزنم؟باور كنين نميخوام مزاحمتون باشم يا اينكه قصد بدي داشته باشم اگه اينجوري بود اون موقع كه همسايه مون بودين باهاتون دوست ميشدم
نيوشا: دوست ؟ راستش ،راستش،من تا حالا از اين كارها نكردم اجازه بدين من فكرامو بكنم
نيما :‌من خوشحال ميشم در مورد اين قضيه فكراتون رو بكنين ميدونم كه شما دختر با شخصيتي هستيد و اصلا قصد آزار ندارم بهتون هم قول ميدم در صورتيكه نظرتون روي من مثبت باشه روسفيدتون كنم . الانم تا قبل از اينكه مادرتون بيدار بشوند من قطع ميكنم فقط لطفا شماره منو يادداشت كنين هروقت به نتيجه رسيدين به من زنگ بزنين من ديگه بهتون زنگ نميزنم تا اذيت نشين و منتظر تماس شما هستم . اين شماره اتاق خودمه هروقت زنگ بزنين اگه خونه باشم خودم گوشي رو برميدارم وگرنه كسي جواب نميده :........
نيوشا: باشه مرسي خداحافظ
نيما: خداحافظ منو چشم انتظار نذارينا
و گوشي از هردوطرف قطع شد................
-----------------------------------------------
پ.ن1:برام دعا كنين خيلي دلشوره دارم امروز جلسه اول تدريسمه و نگرانم اونائي كه تجربه اش رو دارند ميدونن چي ميگم
پ.ن2:داستانكم رو چند روزي ننوشته بودم دلم براش تنگ شده بود واقعا