من و دلنوشته هام

روزگار خوشی در مرخصی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
 

وقتی تو خونه نشستی و همه کارهات داره خوب پیش میره دیگه چه غصه ای داری هان؟

وقتی روز اول مرخصی ات میری اون سازمانی که رزومه ات رو دادی و کلی تحویل میگیرن اصلا یادت میره که اینجا یه سازمان مذهبی خفنه که اصلا با روحیه ات سازگار نیست یادت میره که کسائیکه شت میز نشسته اند یکی یه جفت دمائی اشونه و وقتی ارباب رجوعشون که کلی هم عصبانیه باهاشون حرف میزنه اون آقا با آزامش خاصی داره تخمه اش رو میشکنه و خم به ابرو نمیاره

وقتی این صحنه رو میبینی بجای اینکه تو ذوقت بخوره جنبه مثبتش رو میبینی و توی دلت میگی : چه خوب اگه بیائی اینجا دیگه تکریم ارباب رجوع کشکه و نیازی نیست اینقده برای یه مشتری احمق الکی خم رو راست بشی 

وقتی مانتو های گشاد خانمها رو میبینی بازم جنبه مثبت رو در نظر میگیری و میگی چه بهتر هرروز صبح مجبور نیستی غصه چی ببوشی رو بخوری

وقتی آرامش کارمندها رو میبینی بلافاصله استرس همکارهای خودت یادت میفته که همیشه تنشون میلرزه که نکنه اشتباهی یش بیاد و مبلغ اشتباهشون بخوره به حستبشون یاد خودت میفتی که ازاین کارمندها حقوقت کمتره ولی مثلا سرپرست قسمی با کوله باری از مسئولیت و استرس

تنها چیزی که آزارت میده اینه که روی هیچکدوم از میزها کامیوتر نیست به غیر از یه دونه که اونم خیلی تو معرض دیده و این تورو توی فکر میندازه که مبادا اگه تورو استخدام کنند بی کامیوتر و بی وبلاگت بمونی که این نهایت بدبختیه برات

روز دوم مرخصی ات هم به خیر و خوشی میگذره چرا که دخملک شب قبل خونه مامان بزرگش مونده و خیالت راحته که صبح نباید با پدرش بره مهدکودک که تو مجبور بشی ساعت ۴ بری دنبالش و با خیالت راحت یه روز کاری رو توی خونه به تدوین استانداردها رداختی . هردفعه هم که سراغ دخملک رو گرفتی شنیدی که خوشحال و سرحال با مادر بزرگش در حال بازیه و ته دلت از اینکه دختر به این خوبی داری که مثل بعضی بچه ها لوس و مامانی نیست که دست و ات رو بگیره خوشحالی و میدونستی که عصر با یه جایزه کوچولو خوشحالترش خواهی کرد . قتی برق رضایت رو بعد از گرفتن اتوی اسباب بازی تو چشماش میبینی خوشی روزت تکمیل میشه

خوشی تعطیلاتت زمانی کامل میشه که بهت خبری میدن که مدتها منتظرش بودی: از پجشنبه همین هفته یه کلاس برای تدریس بهت واگذار کرده اند که مدتهاست آرزوش رو داشتی و یهو و بی مقدمه برات جور شد و تو با اینکه هنوز آمادگیش رو نداری اینو به فال نیک میگیری و سعی میکنی این چند روزه خودت رو آماده تدریس هم بکنی 

وقتی خونه ات با آرامش نشستی و بدون هیچ آقا بالاسری که هی راه بره و دستور بده روزی ۵ ساعت مفید فعالیت فرهنگی کنی و بازم انرزی برات باقی مونده باشه که با دخملیت بازی کنه خوشی ات تکمیل تکمیل هم میشه

پ.ن۱:هنوز خبری از استخدام نیست ولی مدیر کل اون قسمت خیلی تحویلم گرفت و گفت مدیر اصلی اونجا جلسه ای در مورد من خواهخد داشت و قراره که چهارشنبه بهش زنگ بزنم و نتیجه رو بگیرم . خیلی حسم در این مورد خاصه آخه من همیشه عادت داشتم تو جاهای با کلاس شیک وپیک کار کنم و اونجا یه اداره دولتی فوق العاده ازگله ولی وقتی به مزایاش فکر میکنم شل میشم خودم هم نمیدونم چرا؟

پ.ن۲: این روزها انگار درهای رحمت دارند به روی من باز میشن کار تدریس نهایت آروز من بوده همیشه و الان به طور کاملا ضربتی داره جور میشه . دلشوره دارم تا حالا تدریس به صورت جدی نداشته ام و نمیدونم ازپسش بر میام یا نه برام دعا کنین

پ.ن۳: فعلا اینقدر ذوق تو خونه موندن دارم که داستانک رو مذارم برای یه روز دیگه که رگشتم سرکار

پ.ن۴: اگه کار دولتیه جور بشه و اینترنت نداشته باشم چی؟؟؟؟؟؟؟همه مزایا و معایبش رو ول کردم و به این موضوع فکر میکنم خب اعتیاده دیگه چه میشه کرد. درکم میکنین نه؟