من و دلنوشته هام

داستانك 4
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
 
دخترك با قدمهاي لرزان كوچه را طي كرد و از زير چشم با نگراني دنبال پسر جوان گشت
از دور ، آن ور كوچه ،دو پسر جوان را ديد كه يكي شان قد بلندتر بود و به نظر آشناتر مي آمد
كمي كه نزديكتر شد متوجه شد كه پسر قدبلند همان نيما ست كه قبلا كه در محله قديمي شان زندگي ميكردند همسايه شان بود و كمي گيج شد چرا كه يادش افتاد ديروز آن پسر جوان اول خودش را نيما معرفي كرده بود و بعدا گفت پيمان هستم و فكر كرد شايد پسر دوم همان پيمان باشد ولي هرچه به مغزش فشار آورد متوجه نشد كدام يكي از پسرها ديروز با او صحبت كرده بود و با قدمهاي كوتاه از كنار آن دو رد شد و نيم نگاهي به هردوتا انداخت و دلهره اش بيشتر شد چرا كه همسايه سابقشان او را ياد خاطرات خانه قبلي شان ميانداخت .


تمام روز در كلاس به ياد خاطرات گذشته بود و يك دلشوره عجيبي حواسش را پرت ميكرد:
دو سال پيش در محله قديمي شان در يك خانه بزرگ دوطبقه اي زندگي ميكردند كه چهار طرفش باز بود و نيوشا با خانواده اش در طبقه دوم زندگي ميكردند .
از پنجره اتاق خواب نيوشا كوچه پشتي و خانه هايش كاملا معلوم بود . خانه شان در آن محل خيلي مشخص و مجلل تر از بقيه منازل بود.
دختر همسايه پائيني كه اسمش ريحانه بود دوسال از نيوشا كوچكتر بود و در يك خانواده كاملا متفاوت با نيوشا زندگي ميكرد : يك خانواده فوق العاده مومن با افكار فوق العاده بسته و بي سواد و از يك روستاي عقب افتاده كه دري به تخته خورده بود و كارخانه دارو پولدار شده بودند در مقابل خانواده نيوشا كه يك خانواده اصيل تحصيلكرده فوق العاده روشنفكر
اين دو دختر ارتباط خيلي دوستانه اي با هم برقرار كرده بودند چرا كه نيوشا اصلا در دوستي هايش به اين چيزها اعتقاد نداشت .
روزي از روزها ريحانه به نيوشا گفت تو تا حالا نيما رو ديدي؟
نيوشا:نيما؟ نه .كي هست؟
ريحانه :نميشناسي؟ نصف عمرت بر باد . همون پسره كه خونشون از پنجره اتاقت معلومه ديگه . همون پسره كه صبحها كه براي سرويس مدرسه وايميستيم مياد رد ميشه قد بلندي داره چشاش سبزه موهاش لخته خرمائيه
نيوشا چمانش از تعجب گرد شد و گفت : نه والله يادم نمياد حالا فردا نشونش بده ببينم
و فردا نيما را ديده بود . چه پسر با شعور و باحيايي به نظر ميامد و الحق زيبا و خوش تيپ ،اين شد كه دو سال تمام هرروز صبح بدون هيچ دليلي و يا حركت اضافيي همديگر را ميديدند و رد مي شدند تا اينكه خانواده نيوشا خواستند كه از آن محله به جاي بهتر نقل مكان كنند و ديگر خبري از آن محله و نيما نداشت.البته چون هنوز با ريحانه يك مدرسه مي رفتند ميدانست كه ريحانه هنوز به فكر نيماست
تمام اين افكار باعث شد كه نيوشا آن روز اصلا از كلاس درس چيزي نفهمد چون هنوز دچار دودلي بود كه بالاخره نيما با او كار داشت يا دوستش يا اصلا چه كاري داشت . نميدانست و ناراحت و پريشان بود.
بعداز ظهر از مدرسه كه برگشت بعد از سلام كوتاهي سريعا به اتاق خودش رفت و روي تختش دراز كشيد .
مادرش تعجب كرد : نيوشا چيزي شده؟
نيوشا: نه مامان خوابم مياد
مادر: آخه هيچ وقت اينجوري نميامدي. نمره كم آوردي؟
نيوشا: اه نه مامان فقط سرم درد ميكنه و لحاف را روي سرش كشيد
آن شب خبري نشد و كمي دلهره نيوشا كمتر شد.
ولي فردا صبح در راه مدرسه نيما را ديد نيما بعد از ديدن نيوشا به آرامي سري تكان داد و سلام داد .
نيوشا: سلام واي نيائيد جلو
نيما: چشم چشم فقط خواستم بگم كه اون پسر من بودما فقط فقط...
نيوشا: فقط چي؟ زود بگو و برو
نيما: خواستم معذرت بخوام كه اسمم رو اشتباه گفتم آخه فكر كردم اگه راستش رو بگم جوابم رو نديد الكي اسم دوستم رو گفتم
نيوشا :‌باشه باشه خب بريد ديگه
نيما: چشم ولي عصر بهتون زنگ ميزنم
نيوشا : اگه ديديد مامانم برداشت ديگه زنگ نزنينا
نيما : چشم
و رفت
نيوشا تپش قلب گرفته بود ولي وقتي ياد دوسال پيش مي افتاد خنده اش ميگرفت . حس دو گانه اي داشت هنوز هم نميدانست نيما با او چكار دارد از اينكه اسمش را دروغ گفته بود لجش گرفته بود . تصميم گرفته بود از ريحانه بصورت غير مستقيم تحقيقاتي د رمورد نيما بكند .



------------------------------------------
پ.ن1: امروز بصورت خيلي عجيبي از آن سازماني كه رزومه ام راداده بودم تماس گرفته اند و مثل نيوشاي داستان دچار حس دوگانه اي هستم چنكه گفتند بيا با ما همكاري كن ولي بصورت پروژه اي . با يكي از دوستام كه تو اون سازمان كار ميكنه صحبت كردم ميگه اكثر اوقات پروژه اي ها رو نگه ميدارند ولي تضميني نيست ضمنا تا پروژه اي هستي هيچ نوع مزايايي بهت تعلق نميگيره . حالا نميدونم چيكار كنم .
پ.ن2: تازه از اون سازماني هم كه استانداردهاي كتاباشون دست منه زنگ زند گفتند بايد تا 17 آذر استانداردها رو تحويل بدي و چك كامل پرداختي رو تحويل بگير. ميتونم توي يه هفته تمومش كنم ولي به شرطي كه واقعا يه هفته روش وقت بذارم . دعام كنين
پ.ن3: دوباره من امروز توي جلسه مديران و سرپرستان نتونستم جلوي دهنم رو بگيرم هوراااااااااا