من و دلنوشته هام

داستانك 3
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
 
اول از همه از تشويق دوستهاي گلم براي ادامه داستان ممنونم واقعا بهم انرژي داديد اميدوارم نتيجه داستان اوني باشه كه شما ها رو راضي بكنه
و اما قسمت سوم داستان:
----------------------------------------------------
پسر جوان با مكثي كوتاه گفت : من پيمان هستم و شما هم من رو ميشناسيد يعني در واقع من رو ديديد
دخترك: پيمان؟؟؟؟ من همچين شخصي رو نميشناسم . مطمئنيد اشتباه نگرفتيد؟
پيمان: نه مطمئنم آخه خيلي سال هست كه شما رو ميشناسم شما مگه نيوشا نيستيد؟
نيوشا: چرا درسته ولي من اصلا پيمان نميشناسم
پيمان:خب موافقيد اول همديگرو ببينيم شايد من رو بجا بياريد ؟
نيوشا با كمي ترديد گفت واي نه من نميتونم بيرون با شما صحبت كنم
پيمان: يعني راه ديگه اي براي شناخت من داريد
نيوشا متوجه شد كه مادرش در حال خداحافظي با همسايه است و سريع گفت: الان مامانم مياد نميتونم صحبت كنم
پيمان : پس من زياد مزاحمتون نميشوم اگه شما اجازه بدهيد من فردا صبح سر كوچه تون منتظرتون هستم و براي اينكه ناراحتتون نكنم جلو نميام فقط ميخوام من رو ببينيد
نيوشا با عجله گفت باشه باشه خداحافظ و با عجله گوشي را گذاشت
تا آخر شب نه توانست درس بخواند و نه توانست غذا بخورد و مادرش كاملا متوجه بود چند بار سوالكرد: نيشوا تو خوبي؟ چيزيت شده و نيوشا با حالت عصبي ميگفت نه
كاملا افكارش بهم ريخته بود چرا كه برايش جالب بود بداند اين پسر كيست كه ميدانست ديروز چه لباسي تنش بوده . اين پسر كيست كه خانه شان را و حتي اسمش را ميدانست و ووووو
فردا صبح با سردرد خفيفي از خواب بيدار شد چرا كه تا صبح خوب نخوابيده بود و با اضطراب لباسهاي مدرسه اش را تنش كرد و عمدا كاپشني غير از آن كاپشن قرمز آن روز تنش كرد كه اگر آن پسر فقط از روي رنگ كاپشن او را شناسايي كرده است بداند
و با قدمهاي لرزان از خانه خارج شد .................
-----------------------------------------------
پ.ن: هركاري ميكنم كه وسط اين داستان پستهاي نامربوط هم بذارم يه نيرويي بهم ميگه داستانت رو ادامه بده ميترسم آخرش همتون بگين اين همون داستانت بود ؟ چقدر لوس و پيش پاافتاده بود .
لطفا نظرات واقعي تون رو برام بنويسين