من و دلنوشته هام

داستانك 2
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
 
دخترك با دودلي گفت : بله بفرمائيد
پسر جوان پشت خط خيلي آرام و مودبانه گفت: ببخشيد مزاحمتون شدم مي تونم وقتتون رو چند لحظه بگيرم ؟
دخترك: با استرس و ترس بدون كوچكترين حرفي گوشي را سرجايش گذاشت؟
چند ساعت بعد پس از اينكه مادر به خانه برگشته بود و دخترك در اتاقش مشغول خواندن درسهاي فردا بود تلفن دوباره زنگ خورد
و دخترك از لاي در نيمه باز اتاقش صداي الو الو گفت مادر و قطع تلفن را شنيد و به فكر فرو رفت.
فردا صبح يك روز پائيزي تقريبا سرد بود و دخترك مثل هرروز آماده رفتن به مدرسه بود . آنروز صبح يك كاپشن قرمز رنگ نازك به تن داشت و يك كوله پشتي سرمه اي كه دوردوزي قرمز داشت به كولش بود و يك كفش ورزشي مارك آديداس كه خط قرمز داشت به پا داشت . هميشه همينجور بود "لباسهاي ساده ولي شيك كه با هم هماهنگي داشتند "
بي خيال و سرخوش راه خانه تا مدرسه را پياده طي ميكرد .
بعد از بازگشت از مدرسه مثل روز قبل و دقيقا همان ساعت روز پيش تلفن زنگ خورد
مادر دم در منزل با يكي از همسايه ها در حال صحبت بود و دخترك از پنجره مادر را ديد و بعد از اينكه مطمئن شد مادر حواسش نيست با ترس و لرز گوشي را برداشت . حدسش درست بود همان پسر جوان ديروزي بود :
الو ؟ لطفا قطع نكنيد من مزاحم نيستم بخدا فقط چند لحظه
ودخترك بدون اينكه بداد چرا گوشي را قطع نكرد ولي سكوت كرد
پسر جوان كه انگار مطمئن شده بود آهي از سر آسودگي كشيد و گفت : شما امروز كاپشن قرمز پوشيده بودي نه؟
دخترك با تعجب گفت : بله چطور مگه ؟ شما كي هستين؟
پسرك جوان كه انگار احساس كرده بود كه ممكن است دخترك تلفن را قطع كند با عجله گفت باشه باش قطع نكنين خوم رو معرفي ميكنم
من من .... و سكوت كرد
دخترك هم سكوت كرد و از پنجره نگاه به حياط انداخت مادر همچنان داشت حرف ميزد
پسر جوان گفت من نيما هستم
دخترك با كلافگي گفت لطفا كارتون رو بگين اخه مامانم خونه اس شما كي هستين صبح كجا منو ديدين ؟ چرا من شما رو نديدم؟
پسر جوان كه از اينهمه سادگي دخترك خنده اش گرفته بود گفت من هرروز صبح شما رو ميبينم ولي جرات ندارم خودم را معرفي كنم . من خيلي وقته دلم ميخواد بتونم با شما حرف بزنم ولي اينقدر سر به زير ميريد و ميائيد كه ميترسم برخورد بدي با من بكنيد
دخترك سكوت كرده بود ولي احساس ميكرد صداي پسر جوان مهربان و مودب است

پسر جوان گفت : من قصد مزاحمت ندارم اگه دوست داشتين خودم را كامل معرفي ميكنم
دخترك با حجب خاصي به آرامي گفت بفرمائيد ..................
------------------------------------------------------------------------

پ.ن: شايد به نظر بعضي ها اين داستان كمي كسل كننده بياد شايد هم نياد ولي من بايد اين داستان رو بنويسم حتي اگه طولاني باشه براي دل خودم لازمه . شايد پيش پا افتاده باشه ولي فكر كنين كه داستان واقعيه . البته دوست دارم نظراتتون رو بدونم و اينكه اصلا مخاطب نداشته باشه دلسردم ميكنه ولي تو اين برهه از زمان كه حالم خرابه نوشتنش بهم آرامش ميده . دركم ميكنين؟