من و دلنوشته هام

داستانك 1
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
 
دخترك فقط 17 سال داشت . 17 سال توي 15دوران  سال پيش اونم توي يه شهرستان ، كافي بود كه كه لفظ دخترك در موردش معنا دهد.
دخترك چيزي از ناملايمات زندگي نميدانست چرا كه در يك خانواده مرفه و كم جمعيت و مهربان بزرگ شده بود . تمام افكارش پي درس و نمره و مدرسه بود . از مادرش ميترسيد ، يك ترس موهوم،
و اين ترس باعث دوري از مادرش شده بود يك دوري غريب . مادرش زن مهرباني بود ولي زبان تندي داشت و همين باعث شده بود دخترك با پدرش احساس نزديكي بيشتري داشته باشد .
برايش عجيب بود كه با تمام اين ترسي كه از مادرش داشت و سخت گيري هايي كه از طرف مادر اعمال ميشد باز احساس امنيت را داشت و اين موضوع فقط بدليل خانواده يكپارچه و تحصيلكرده اش بود .
يك سالي ميشد كه اجازه پيدا كرده بود به تنهائي راه مدرسه تا خانه را طي كند .
روزي از روزها كه مثل هميشه از مدرسه به خانه آمد حس عجيبي داشت يك حس غريب سرخوشي :
دخترك ساعت 2  وارد خانه شد و طبق معمول هميشه بعد از سلامي كوتاه پشت ميز آشپزخانه با مادر نشست و همزمان با خوردن ناهار شروع به تعريف كردن كارهاي روزمره مدرسه كرد . و مادر گفت كه امروز جايي دعوت است و بايد برود و دخترك تا 5 بعد از ظهر تنها بود.
بعد از رفتن مادر تلفن زنگ خورد:
الو؟ الو؟ بفرمائي؟ الو؟
كسي جوابي نداد و ارتباط قطع شد.
بار ديگر به فاصله 2 دقيقه دوباره تلفن زنگ خورد و اينبار پسر جواني بود ......

--------------------------------------------

پ.ن: خيلي وقت بود كه دلم خواست اين داستان رو به نوعي مرتبش كنم و بنويسمش ولي پا نميداد الانم نميدونم مخاطب خواهد داشت يا نه . ولي براي دل خودم تصميم گرفتم تمامش متن . اميدوارم كسل كننده نباشه . شايد هم براي جلوگيري از اين موضوع پشت سر هم ننويسم و از هر يكي دو پست متفرقه بيام اينو بنويسم . شايد هم نه توي چند قسمت پشت سر هم تمومش كنم . بستگي به روحيه خردادي اينجانب داره.