من و دلنوشته هام

نوستالوژي مدرسه
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱
 

طبق معمول امروز صبح توي راه كه ميومدم سركار داتشم راديو جوان گوش ميكرديم

 

متوجه شدم كه امروز تولد حضرت معصومه است و چند ساليه كه به نام روز دختر اعلامش كردند

 

اولا كه كلي سر اين قضيه با اقاي همسر خنديديدم ولي بعدش كه خانم خبرنگار رفته بود يكي از دبيرستانهاي دخترونه و اولش با معلم پرورشي مدرسه صحبت كرد دوباره اون نوستالوژي قديمي مدارس اون موقع اومد سراغم:

 

اونهايي كه حدودا همسن و سال من هستند شايد بيشتر درك كنند چي ميگم

 

يادم افتاد كه چقدر دلم ميخواست يه نارنجك قوي بندازم زير پاي معلم پرورشيمون هميشه اين معلم ها يه مشت آدمهاي عقده اي بودند كه چونه مقنعه شون تا دماغشون بالا ميومد و دهنشون هم بوي بدي ميداد تازه مانتوهاشون هم هميشه خدا چروك و خاكي بود . كفشاشون هم هيچوقت واكس نداشت . تازه هميشه خدا توي سالن مدرسه ولو بودند و تذكر به ماها ميدادند .

 

يادم افتاد كه چقدر بهمون سخت ميگرفتند . يه بار سر اينكه رنگ زيپ كوله پشتي ام قرمز بود ( خود كوله پشتي ام سرمه اي بود ) منو خواستند دفتر مدرسه و كيفم رو ازم گرفتند و يه كيسه دادند دستم گفتن وسايلت رو بريز تو اين و فردا والدينت بيان كيفت رو بگيرن. يا يه بار سر اينكه جورابم سفيد رنگ بود نذاشتند رم توي كلاس و زنگ زدند كه مامانم از خونه جوراب مشكي بياره. اصلا انگار هيچ رنگي توي دنيا غير از مشكي و سرمه اي و بعضي وقتها طوسي متانت نداشت.

 

يادم افتاد كه يه بار ديگه هم چون زمستون بود و من معمولا جمعه ها اسكي ميرفتم سر اينكه جاي عينك اسكي روي صورتم مونده بود و بقيه صورتم برنزه شده بود پدرم رو خواستند مدرسه و گفتند شما ميدونين دخترتون چه كار زشتي انجام داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

يادم افتاد كه دوران دبستان يه مقنعه هايي سرمون ميكرديم كه جنسشون تريكو بود و مسلما سورمه اي رنگ ، و يه كلاه از همون جنس و همون رنگ زيرش بايد سرمون ميكرديم كه مثل اين كلاه هاي پيرمردهايي كه كربلا ميرفتند بود. اون چونه هاي لعنتي مقنعه ها يادم افتاد . آي بدم ميومد . تازه مقنعه هامون تا زير باسن بود تا ميخواستيم روي نيمكتهاي كذايي سه نفره بشينيم ميموند زيرمون و از بالا كشيده ميشد و خفه مون ميكرد.

 

يه چيز وحشتناكي هم كه يادمه زماني بود كه من فقط 6 سالم بود و يه آمادگي خوب ميرفتم : من اصولا پيشوني كوتاه پرموئي داشتم و هركاري ميكردم موهام ميزد بيرون و اين مسئله خيلي برام مشكل ساز بود اون موقع مايه مديري داشتيم به نام خانم جمشيدي ، تعجب نكنين كه اسمش يادمه چون خيلي خاطره بدي داشتم توي صف اول صبح داشتيم ورزش ميكرديم كه از صف من 6 ساله رو كشيد بيرون و چنان گوشم رو كشيد كه فرياد زدم و گت چرا حجابت رو رعايت نميكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شب كه مامانم منو برد حموم تا اومد صورتم رو بشوره دستش خورد به گوشم و من فرياد زدم و مامانم با تعجب نگاه كرد و گفت واي چرا گوشت خون اومده؟ بله اين خانم گوش يه دختر 6 ساله رو جوري كشيده بود كه لاله گوشم پاره شده بود و خون ميومد فرداش مامانم با عصبانيت اومد آمادگي و تا اومد سر مديرم داد بزنه چشماش شيش تا شد ميدونين چرا؟ چون اون خانوم قبل از انقلاب توي شهر مامانم اينا تو كاباره رقاصه بوده. باورتون ميشه و مامانم با عصبانيت اين موضوع رو توي دفتر مدرسه بلند عنوان كرد و گفت تقصير منه كه بخاطر معروفيت اين مدرسه دخترم رو آوردم اينجا نميدونستم بيارمش اينجا ممكنه دخترم زير نظر يه رقاصه بار بياد و دستم رو گرفت و از اون مدرسه آوردتتم بيرون.

 

يادم افتاد كه چه جوري هر از چند گاهي ميو مدن توي كلاس و همه كيفهامون رو برميگردوندن روي ميزهامون و اگه آينه اي چيزي توي كيف بود ميبردند . واي از روزي كه مثلا عكس هنرپيشه اي چيزي توي كيفش بود .اگه ميزد و از كل كلاس يه نفر هم استثنا بود و دوست پسر داشت و عكسش توي كيفش بود كه حلق آويز بود.

 

اگه احيانا كسي پررو بازي در مياورد و پشت لبش رو كه مثل سبيلهاي ناصرالدين شاه پر مو بود بند مينداخت كه سه روز از مدرسه اخراج شدن رو شاخش بود.

 

البته از سال دوم دبيرستان كه مدارش غير انتفاعي باز شد كمي راحت تر بوديم ولي بازم نه مثل الان . يامه يه جفت كفش مارك HIPPO ساق دار مشكي و بنفش داشتم كه اون موقع خداي كفش بود و من 8000 تومن 15 سال پيش خريده بودمش خيلي باهاش كيف ميكردم باهاش رفتم مدرسه تازه اون موقع مدرسه غير انتفاعي بودم ولي تا وارد شدم معلم پرورشي مون گفت تو چرا به فكر مستضعفين نيستي؟؟؟؟؟؟؟ ديگه اينو نپوش بچه ها ناراحت ميشن . حالا مدرسه ما جزو مدرسه هاي آنچناني بود و همه بچه ها از خانواده هاي مرفه.

 

يادم افتاده كه صبح به صبح اگه احساس ميكردند كه پاچه شلوارامون رو تنگ كرديم با يه سانتيمتر اندازه ميزدند و اگه تنگ شده بود راهمون نميدادند. كاكولهامون يادتونه؟ با چه بدبختي سر كوچه ميرسيديم ميذاشتيم بيرون و يه نخش رو هم روي پيشونيهامون مينداختيم . از همون موقع دروغ و پنهانكاري رو يادمون دادند.

 

الان كه يادم مي افته ميبينم با اون همه محدوديت كه براي ماها ساختند مثلا ميخواستند چيكار كنند؟ همش فكر ميكنم چقدر توي تضعيف شخصيت يه دختر نوجوون و از بين رفتن اعتماد به نفسش و بالابردن استرسش تاثير بدي داشتند . الان اصلا اينجوري نيست . حداقل اون دو تا دختري كه هرروز صبح دم خونه ما منتظر سرويس هستند اينجوري نيستند.