من و دلنوشته هام

فيلمنامه امروز من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠
 

سكانس اول:

 

ديشب وقتي رفتم كه براي دوستانم كادوي تولدهاشون رو بگيرم در كمال خوشحالي ميدونستم كه براشون چي ميخوام بخرم. ميرم سراغ دستگاه ATM سر پاساژ كه پول بگيرم و خريدم رو بكنم تا كارتم رو گذاشتم توي دستگاه ، با چنان سرعتي كارت رو كشيد توي خودش و نوشت كه دستور شما ابطال شد كه چشام داشت شيش تا ميشد . ديدم يه آقايي خيلي مستاصل بغل دستم گفت : كارت شما رو هم كشيد تو؟ منم با حرص گفتم مگه مال شما رو خورد؟ پس چرا به من نگفتين ؟
تنها شانسي كه اوردم خواهرم مثل فرشته نجات پيشم بود و گفت ناراحت نباش من پول همراهم هست . تا تو باشي اينقدر تكنولوژي مند رفتار نكني و دوزار پول بذاري تو جيبت كه الان غمبرك نگيري . اون لحظه نفس راحتي كشيدم چون واقعا وقت ديگه اي نداشتم ولي كلي غر زدم .

 

من نميدونم اگه اين دستگاهها براي راحتي ملت ساخته شده اين چه بساطيه. يه روز پول نداره . يه روز به شبكه وصل نيست. يه روز كارتت رو الكي الكي قورت ميده . پنجشنبه ها و جمعه ها كه كلا تعطيله . بعدش هم كه ميخواي مثل آدمهاي متمدن از فروشگاهها و مغازه ها با كارتت خريد كني كه ديگه واويلا . به شبكه وصل نميشه و مصيبتهاي ديگه . تازه اگه بدشانسي بياري و كارتت رو هم بسوزونن كه ديگه نور علي نوره.

 

هردفعه به خودم ميگم نميخواداداي متشخصهارو در بياري اول برج كه حقوقت رو ميزين توي كارتت برو همه رو بگير و مثل قديمي ها بذار سر تاقچه هروقت پول لازم داشتي از روش بردار ولي بازم ميگم بابا عصر اينترنت و اين حرفهاست مثل اينكه ها .

 

سكانس دوم:

 

صبح با كلي غرولند كه اه حالا بايد تنهايي برم دم بانك چون توي طرحه و نميتونم با همسر جان برم بيدار شدم و با كلي آه و ناله رفتم بانك و ديدم يه صف طولاني اونجاست كه همه اومدن كارتهايي رو كه ديشب دستگاه نوش جان كرده بود رو بگيرن . كلي هم اونجا غر زدم كه اي بابا ديرمون شد و بايد بريم سركار و تاخيري خوردم .

 

سكانس سوم:

 

از بانك با موفقيت اومدم بيرون و پياده رفتم تا دم پل سيدخندان كه سوار ماشينهاي ونك بشم ديدم واي واي يه صف 5 كيلومتري وايستادن براي تاكسي و بازم غر غر

 

سكانس چهارم:

 

ميدون ونك داشتم پياده و با عجله ميرفتم اونور خيابون كه دوباره سوار تاكسي بشم تا محل كارم و از اينكه ميديدم تاخير كردم حالم خراب بود ديدم يه پير مردي جلوم داره راه ميره كه خيلي لرزونه و پاركينسون شديد داره . شيرين 80 سال رو داشت ولي فوق العاده مرتب و تروتميز بود همينجور كه داشتم با عجله و تند تند از بغلش رد ميشدم برگشت و نگاهم كرد و گفت دخترم دست من رو ميگيري منو ببري اون طرف خيابون ؟ من كمي اين پا و آون پا كردم بعد با خودم گفتم منكه ديرم شده بذار اول صبحي با اين كمكم حالم حداقل جابياد و گفتم بله پدر جان چرا كه نه . پرسيد وقت داري آخه ديدم عجله داري . گفتم معلومه كه وقت دارم هيچ اشكالي هم نداره . دستش رو گرفتم و بردم تا اونطرف خيابون و تمام راه رو دعام كرد: دختر جان ميدوني چه لطفي در حقم كردي؟ ميدوني من يه معلم بازنشسته ام؟ و تو داري به معلمت چه لطفي ميكني؟ منم كلي قربون صدقه اش رفتم و دستش رو نوازش كردم و احساس ميكردم كه دارم كم كم آروم ميشم و اين منم كه بايد بابت اين حسم ازش تشكر كنم .

 

سكانس پنجم:

 

با آرامش هرچه تمامتر و با 35 دقيقه تاخير كارت زدم و با لبخند پشت ميزم نشستم

 

مرسي آقا معلم مهربون