من و دلنوشته هام

مهماني
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

يه مهموني كوچيك خوب ، يه دور هم بودن دوست داشتني،دوستهاي شاد و مهربون ، بچه كوچولوهاي شاد و پرسروصدا همه و همه باعث ميشن وقتي شب خونه ات خلوت شد اصلا احساس خستگي نداشته باشي و يه رضايت خاصي رو احساس كني .
خيلي خوب بود خيلي. مرسي بچه ها .
يه چيزي ته دلت تلنگر ميزنه كه براشون بيشتر وقت بذار. يعني ميشه؟ خيلي دلت ميخواد ولي واقعا با حجم كارهايي كه هميشه داري نميشه ميشه؟
يه چيز ديگه هم دلخوشت ميكنه اونم اينه كه همه دوستهات سليقه ات رو ميدونستن و دقيقا كادوهاي قشنگي كه برات آورده بودن مطابق خواسته ات بوده . همش فكر ميكني چرا؟ يعني از نوشته هاي اينجا سليقه ات دستشون اومده ؟ يا نه شانسي بوده؟ نميدوني ولي همه چيز عالي بود.
مخصوصا وقتي آقاي همسر دررو باز ميكنه و با ديدن اون سه شاخه بامبوي دوست داشتني چشاش گرد ميشه از خوشحالي و بدون اينكه لباسش رو عوض كنه ميره سراغشون و ميگه ميدونستي ابلق هستند؟ و اين يعني خيلي قشنگن
تا نصفه شب تعريف كردي و اون تائيد كرد
خوب بود خوش گذشت مرسي بازم بيائين