من و دلنوشته هام

بي خوابي
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٥
 

آخر شب يه چند ساعتي تو تختت وول ميزني : رو دنده چپ ميخوابي خوابت نمياد رو دنده راستت ميخوابي نفست ميگيره .طاقباز ميخوابي پشتت درد ميگيره . دمر ميخوابي قلبت ميگيره . پاميشي ميشيني و هي فكر ميكني چرا نميتوني بخوابي ؟ آب ميخوري . نه بازم نميشه . تو خونه ميگردي نه بازم نميشه يهو ياد ناز بالش خوشگل دوران مجرديت ميفتي كه هروقت اينجوري بي خوابي ميزد به سرت تا بغلش ميكردي به سه سوت خوابت ميبرد آهي از ته دلت ميكشي و ميري تو فكر اون موقعها :
اون موقعها يه دختر بي خيال ولي در عين حال آروم بودي زياد اهل شيطنتهاي اون دوران نبودي يعني در واقعا خيلي نرمال بودي نه خيلي درسخون نه خيلي تنبل نه خيلي با سواد نه خيلي بي سواد ولي هميشه يه متاب داشتي دستت كه بخوني . اصلا نگراني مسائل زندگي رو نداشتي صبح ميرفتي مدرسه و بعداز ظهر مستقيم سرت رو مينداختي و ميومدي خونه و بعد از ناهار يه دوساعتي ميخوابيدي و پاميشدي به درس خوندن البته حواست هم پرت ميشدا به تلفن و تلويزيون و ....
يادت ميفته تو اتاقت روي تختت مينشستي و يه كتاب درسي ميگرفتي دستت و يه كتاب داستان ميذاشتي زيرش و با ولع ميخونديش كه اگه يهو بياد تو اتاقت فكركنه داري درس ميخوني
يادت ميفته يه دفعه كه اينكاررو كردي مامانت متوجا شد و چه آشوبي به پا كرد هنوز داغش تو دلت مونده داشتي يه كتاب در مورد يه سيرك ميخوندي كه مامانت كتابه رو از وسط دو نيم كرد
ميدونستي مامانت خيلي اهل كتاب خوندنه و برات قابل هضم نبود ولي چون هميشه از مامانت ميترسيدي جرات اعتراض هم نداشتي
يادت ميفته هروقت نمره كم مياوردي اصلا جرات گفتن به مامانت رو نداشتي و اينقدر با پدرت صميمي بودي كه بهش ميگفتي تا به مامانت بگه
يادت ميفته اينقدر باهاش غريبه بودي و ازش ميترسيدي كه وقتي دوست پسري هم داشتي از ترس اينكه بفهمه باهاش بهم ميزدي ميدونستي كه همه دوستات دوست پسر دارن ولي تو جرات نداشتي داشته باشي تازه يادت مياد اون موقعها كه مثل الان نبودكه دوست پسر داشتن يعني خيلي هنر ميكردي هفته اي يه دفعه تلفني باهاش حرف ميزدي اونم چه جوري بايد زاغ سياه پدر و مادرت و چوب بزني كه اگه حواسشون نيست يواشكي از ته كمدت تلفني رو كه جاسازي كردي و در بياري و به اندازه دو دقيقه با دوستت حرف بزني و همس استرس داشته باشي هنوزم يادت ميفته دلشوره ميگيري و تازه اگه خيلي شانس مياوردي ماهي يه دفعه دوست پسرت از جلوي مدرسه ات با ماشينش رد ميشد و تو از دور ميديديش و كلي هم كيف ميكردي و دلتنگي هات رفع ميشد . ناخودآگاه از اينهمه معصوميت و سادگي خودت بغضت ميگيره .

 

يادت ميفته تنها جاي امنت اتاقت و اون ناز بالشت و لحاف كرم با گلهاي قهوه اي اش بود كه بهت ارامش ميداد

 

يادت ميفته ديگه اون ناز بالش بيضي با پارچه مخمل سرمه اي و اون لحاف نرم و لطيفت رو نداري كه اگه يه موقع بازم احتياج به ارامش و امنيت داشتي بهش پناه ببري و آهي از ته دلت ميكشي و ميري تو تختت و گوشه لحاف دونفره تون رو گردش ميكني و بغلش ميكني

 

شايد بهش عادت كني  و آرامش بگيري و خوابت ببره