من و دلنوشته هام

دغدغه هاي يه روز تعطيل
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧
 
خيلي خوشحال ميشي وقتي ميشنوي كسي كه مدتهاست دلش ني ني كوچولو ميخواد بعد از كلي دوا درمون الان دوهفته است كه بارداره حالا حتي اگه بدوني كه وضع مالي وحشتناكي دارن ولي چون خودشون دوست داشتن براشون خوشحالي و حتي با وجود اينكه تا حالا حتي يه بارم از نزديك نديديشون فقط چون دورادور شنيدي كه بچه دار نيشدم ته دلم قيلي ويلي ميره و پاميشي كلي از لباساي دخملك رو كه ديگه بدردش نميخورن رو جمع ميكني تو كيسه و ميذاري يه گوشه كمد كه بعدا بدي به كارگر خونتون كه بزاره كنار براي عروسش تا 9 ماه ديگه
خيلي خوشحالي وقتي تونستي يه سروساموني به اتاق دخملك دادي و كلي خلوت شده : يه عالمه آت و آشغال ميريزي دور و تو دلت ميگي ديگه براش سعي ميكني بعنوان جايزه بجاي اين لپ لپ هاي مسخره كه فقط از توشون 4 تا اسباب بازي پلاستيكي تكراري در مياد يه چيز ديگه جايگزين كني و اين حرف رو بلند بلند به آقاي همسر هم ميگي
كار اتاق كه تموم ميشه ميفتي به جون چسبوندن ماه و ستاره هايي كه از مدتها قبل قولش رو بهش دادي رو در كمدها و ذوق كردن دخملك تو هم ذوق ميكني . و تو دلت بازم ميگي واقعا مادربودن هم سخته ها با يه ذوقش خوشحال ميشيو با يه مريضيش پس ميفتي
روي دراور اتاقش رو كه نگاه ميكني خنده ات ميگيره : اين بچه از الان كلي لوازم آرايشهاي بچگونه و آينه و گردنبد و النگوهاي تزئيني و گل سرهاي مختلف داري كه تك تكشون رو خيلي دوست داره و تو دلت ميگي خدا كنه اين چيزها باعث نشه كه تو بزرگسالي درسخون نشه
آخ كه چقدر دلت ميخواد در مورد اتاق خودت هم اينكار رو بكني
تمام طول روز رو كه تو اتاقش و با وسايلش كلنجار ميري فكرت مشغول كم اشتهائيشه و همش تو دلت ميگي كاش يه راهي بود براي اينكه كمي اين دخملك خوردن رو دوست داشته باشه . يه راهي هست بالاخره براي اينكه از اين وضعيت خارجش كرد
شب از تو اتاقش كه ميايي بيرون يه حس سرخوشي داري كه زياد دوامي نداره چون بلافاصله اتاق خودتون رو ميبيني و ميگي كي ميتونم يه همچين انقلابي تو اتاق خودمون بكنم؟