من و دلنوشته هام

عدالت
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢
 
دلت ميگيره وقتي ميبيني توي اتوبان يه آقاي كاملا معمولي كه خانمش هم بغل دستش وايستاده يه پلاكارد خيلي بزرگ با مضمون: من يك جانبازم و مشكل مالي دارم لطفا كمك كنيد را دستش گرفته و خانمش با شرمندگي سرش پائينه
كاري هم نداري به اينكه راست ميگه يا دروغ ولي اينو ميدوني كه هيچ كسي از سر سيري حاضر نيست توي يه اتوبان فوق العاده شلوغ بايسته و يه همچين پلاكاردي رو دستش بگيره
نميدوني چرا بايد اينجوري باشه چرا يه انسان غرورش رو زير پا بذاره و اين كاررو بكنه ميدوني كه حتما الان از خجالت خيس عرق شده شايدم از درون داره گريه ميكنه همون لحظه يه بي ام و كروكي مشكي رنگ كه صداي موزيكش هم بلند بود و دو تا پسر جوون خوش تيپ توش نشستن رد ميشن و تو توي دلت اشك ميريزي براي اينهمه عدالت