من و دلنوشته هام

روز اول مدرسه
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱
 
اولين روز مهرماه اين خوشحالي رو داشتي كه از صبح بخاطر كارهاي بانكي بيرون بودي و سركار نبودي و تونستي بچه مدرسه اي ها رو ببيني و اين موضوع چقدر لذت بخش بود برات
دختر بچه هاي كوچولو با روپوشهاي مدرسه و پسر بچه هاي شيطون كه اونها هم اكثرا روپوش داشتند و بيشتريها دست تو دست مادراشون شاد وخندون بودن .
يادت ميفته كه زمان خودت اكثر بچه ها با ترس و لرز و نگراني ميرفتن مدرسه مخصوصا كلاس اولي ها . چه اتفاقي افتاده تو اين سالها؟ همشون خوشحال بودن . شايد بخاطر اينكه بچه هاي الان زودتر ميرن مهد كودك و پيش دبستاني و .... و پذيرششون راحت تره . شايدم چون تو خونه هاي قوطي كبريتي الان حوصله شون سر ميره و مدرسه رو جايي ميدونن براي بدو بدو و بازي كردن. شايدم قديمها يه عالمه خواهر برادر بود كه سرشون رو گرم كنه و الان اكثرا تك فزرند هستند . هرچي كه هست جزو موارد نادره تو اين مملكت كه يه چيزي حداقل پيشرفت داشته شايدم ظاهر امر بوده نميدونم .
و ميري تو فكر كه واي كه چقدر دلت ميخواست جاي اون بچه ها بودي و با روپوشهاي رنگي و كوله پشتي به دوشت بدون هيچ نگراني بري مدرسه . باز يادت ميفته كه اون موقع كه كلاس اول هم بودي جزو معدود بچه هايي بودي كه خوشحال بودي و ذوق زده.بازم يادت ميفته كه هرسال و تمام 12 سال رو از اول مرداد وسايت همه آماده بود وهرروز چكشون ميكردي كه هيچي ناقص نباشه. و يادت ميفته كه چند سال ديگه تو هم جزو همين مادراي خوشحالي كه دست دخملك رو ميگيري دستت و ميبريش مدرسه و ميدوني كه حتما كاري ميكني كه دخملكت هم با خوشحالي بره مدرسه و به خودت ميگي حتما يادت باشه دوربين هم نبايد يادت بره و از يادآوري يه همچين روزي اشك تو چشمهات جمع ميشه و دلت قيلي ويلي ميره .