من و دلنوشته هام

ضد حال
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤
 
5 شنبه از لحظه اي كه از محل كارت ميايي بيرون تو فكرت ميگي امروز رو با دخملي خوش ميگذروني . هيچ جا نميري فقط خونه ميموني و بازي با دخملي و پروژه اي كه چند وقته تو دلته رو اجرا ميكني
دخملي ديگه رسيديم خونه پوشكت رو باز ميكنم هروقت جيش داشتي بگو
كلي تا عصري بهتون خوش ميگذره و دختره هم در مورد پروژه اش نهايت همكاري رو ميكنه ولي عصري ضد حالي ميخوري كه حرصت در مياد :
يكي از دوستانت با شوهرش دعواي شديد ميكنه و پاميشه مياد خونتون براي پادر مياني  كردن تو
هميشه عادتشونه و تو ديگه غصه نميخوره و يا نگران نميشي ولي امروز رو ميخواستي فقط و فقط خودت باشي و دخملي تا شب كه آقاي پدر هم بپيونده به خوشبختي كوچولوتون و اصلا حوصله شنيدن دعواهاي هميشگي و تكراري دو تا آدم بي منطق رو نداشتي . دوستشون داري ولي ديگه خسته شدي از دعواهاي بي پايه و اساسشون . و تصميم ميگيري در كمال خونسردي فقط شنونده باشي و مثل هميشه تو بحثاشون دخالت نكني تا فقط خونه تو بشه محل تخليه روحيشون
فقط هر از چند گاهي وسط دعوا گفتي : مامي جيش نداري داشتي بگيا و ديدي كه دوستانت با چه خشمي نگاهت ميكنن و تو فقط با يه لبخند جوابشون رو دادي
فقط زمانيكه ديدي ديگه داره كار به جاهاي باريك ميكشه نتونستي تحمل كني و گفتي شماها عصباني هستين صبر كنين هروقت عصبانيتتون خوابيد راجع طلاق تصمصم بگيرين و ته دلت ميدونستي كه اينبارم مثل هزاران بار قبل فقط حرفش رو ميزنن
شب با دلخوري از همديگه و هركدوم جداي از هم رفتند و تورو با يه عالمه فكر تنها گذاشتن ولي بازم يه خونسردي خاصي داشتي چون از اول تصميم داشتي روز خوبي داشته باشي هرچند كه دلت هم براشون سوخته بود .