من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱
 
وقتي فكرش رو ميكني كه اون برنامه ريزيي كه دوست داشتي و تو ذهنت بود دقيقا اجرا شده ته دلت قيلي ويلي ميره . از اينهمه هماهنگي و مهربوني كه مثل هميشه آقاي همسر نازنازيت باهات داشته بازم ته دلت قيلي ويلي ميره.
هميشه همينطور بوده يعني ميشه گفت اكثر مواقع كه توي برنامه ريزي براي هرچيزي تو زندگيتون با هم هماهنگ بودين . اينم تو زندگيت جز اون چيزايي بوده كه هميشه با داشتن تمام مشكلاتت دوسش داشتي و داري.
هيچوقت تو برنامه اي نداشتي كه اونو حرص بده و يا برعكس اون برنامه ريزي نميكنه كه تو اعصابت بريزه
يه ادم چي ميخواد از زندگيش؟ همينا رو ديگه نه؟
آرامش و عشق درسته؟
القصه ديروز تو راه كه داشتيم ميرفتيم خونه برنامه اي تو ذهنم بود رو مطرح كردم :
من: كاش امروز ميشد بريم سينما ( قابل ذكره كه ما بدليل اينكه ني ني كوچولو داريم از تولدش به اينور نشده بود كه بريم سينما يعني در واقع آخرين باري كه رفتيم سينما فيلم خوابگاه دختران بود كه من 8 ماهه باردار بودم حالا نگين اين دختره ديگه كيه ماه آخر بارداري چه فيلمي بوده رفته قبل ها حداقل ماهي يك بار ميرفتيم )
و آقاي همسر عزيز گفت :غصه نداره عزيزم خب ميريم
من :آخه نميشه كه نيروانا رو نميتونيم ببريم پيش مامان چون تا 7 اونجا توي طرحه
آقاي همسر: خب اشكالي نداره من بايد اول برم چكم رو كه گفتي از آژانس بگيرم و برگردم ساعت شده 7
من:خب دير نميشه؟
آقاي همسر :مگه نگفتي دوست داري فيلم آخر شب فرهنگ رو ببيني؟
من با هيجان : واي آره آخه ميگن فيلمش هم ترسناكه ولي خب ساعتش 10 بودشا
آقاي همسر : ميريم نيروانا رو ميذاريم خونه مامانت بعدش ميريم شام ميخوريم بعدش ميريم سينما
من: واي عاليه فقط اگه بليط گيرمون نيومد چي؟
آقاي همسر : حالا ميريم اول سراغ بليط اگه گيرمون نيومد با هم ميريم پياده روي
من: باشه پس تا تو بري دنبال چكت ما هم آماده ميشيم
آقاي همسر برگشت ولي چكش آماده نبود و به اون آقا گفت فردا با پيك بفرسته براي من
ولي من سريع دوش گرفتم و آماده بودم
رفتيم و بليط هم گير آورديم و بعدش هم رفتيم سر خيابون يخچال شاورما
بعدشم پياده برگشتيم سينما
فيلم زندگي دوم
يه فيلم چيني تقريبا ترسناك نميتونم بگم خوب بود يا بد بود چون نيت اصلي من اين بود كه يه فيلم دوفره بعد از 2.5 سال بريم برام لذت بخش بود ولي ميدونين ديگه فيلم چيني چيه كه ترسناكش چي باشه ولي آخراي فيلم يه چيزهايي رو برام تداعي كرد كه حالم خراب شد و دلم رو بدرد اورد بگذريم ولي خيلي در كل خوب بود از اينكه بعد از مدتها تونستيم با هم باشيم هرچند كوتاه و چند ساعت لذت بخش بود
بعدشم رفتيم دنبال جوجو كه مامان گفت از 9 شب خواب بوده
شب موقع خواب خيلي حس خوبي داشتم از اينكه همسر باشعوري دارم و از اينكه منو و نيازهامو درك ميكنه خوشحال بودم و ازش تشكر كردم و بلافاصه خواي فوق العاده عميقي رفتم كه ناشي از آرامش بود