من و دلنوشته هام

پیرمرد دوست داشتنی سرت سلامت
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٠
 

در حال ظرف شدن هم قیافه اش جلوی چشمانم است دلم برایش سوخته خیلی , به نظرم آدمها ظرفیتی دارند برای درد , از حد که بگذرد بی خیالش می شوند ولی پیرمرد بیخیالش نیست , با تمام دردی که این سالها داشته هنوز هم امید در چشمانش دو دو می زند.

دوستش دارم , خیلی زیاد , با اینکه خیلی نیست که میشناسمش شاید دوسال , ولی این دوسال برایم مثل عمری است, پیرمرد دوست داشتنیی که شاید زود لقب پیرمرد رویش گذاشته شده ,

بدون اینکه بدانم امروز زندگی گذشته اش  جلوش چشمانم رژه رفته , شوخی نیست پسر یکی یک دانه ات در سن 14 سالگی سرطان بگیرد و پرپر شود, زنت افسردگی بگیرد , بارها ورشکسته شوی , قند از پا درت بیاورد ولی هنوز هم شیرینی دور هم جمع شدنهایمان همین پیرمرد سختی کشیده باشد .

 

ظرفها تمام شده, ماهی های دفریز شده را دانه دانه در پیازهای سرخ شده میخوابانم و بوی مطبوع مرغ سرخ شده در خانه می پیچد . باز هم دلم برایش پر می کشد و درست میرود مینشیند پشت در اتاق عمل , خوشحالم که قبل از رفتن به تهران ندیدمش , اخلاق گند خودم را میشناسم , حتما اگر میدیدمش بغلش می کردم و بغل پیرمرد بیچاره که حالا به کلکسیون امراضش ناراحتی قلبی هم اضافه شده

های های گریه میکردم , اصلا ساخته نشده ام برای دلداری دادن به کسی که دردی را به دوش می کشد حالا از هرنوعش که باشد بخصوص اگر طرف مقابلت را دوست داشته باشی.

تنها هنری که توانستم بکنم با فین فینی که سعی می کردم پای تلفن پنهانش کنم با دوستم که دختر بزرگش محسوب می شود صحبت کنم و امیدواری بدهم و تک تک کسانی که دوروبرم عمل قلب داشته اند را مثال بزنم تا آرامش کنم .فکر کنم خیلی هم موفق نشدم!

یکی از بزرگترین  دلخوشی های این دوسال زندگی در این جزیره برای من وجود این خانواده بوده که این مرد سهم بسیار بزرگی در آن داشته ,فقط از آنجا که غرور و خجالت ذاتی من همیشه برای عنوان کردن احساساتم مشکل ساز بوده تمام ابراز محبتم به این مرد بامزه در آغوش کشیدنش بوده . اصلا عاشق کری خواندنهایش زمان بازی های دورهمی بوده اکثر اوقات دوست دارم روبرویش بنشینم و به جای بازی کردن نگاهش کنم.

حالا این پیرمرد دوست داشتنی در اتاق عمل است و من فقط  از طریق دخترش از روند عمل با خبرم , حالم خوش نیست و دلشوره دارم ,میدانم که خوب می شود ,دلم برای خودش,برای بانوی دردکشیده اش,برای دو دخترش ,برای خودم و ... می سوزد.بسش است دیگر نه؟ کمی هم باید خستگی در بکند نه؟ 

بوی خوش مرغ سرخ شده در خانه میپیچد , نفس عمیقی می کشم و بوی خوش را در ریه هایم وارد می کنم ,حال خوبی دارم ,زنگ میزنم ,دخترش برعکس چند ساعت پیش که صدایش اضطراب داشت ,شاد است من هم شاد می شوم :

عملش موفقیت آمیز بوده,بازهم پیرمرد را شاد خواهم دید , باز هم پیرمرد را در آغوش خواهم کشید,باز هم کری خواندهایش را خواهم شنید ,,‌باز هم شیرینی کش رفتن های یواشکی اش را خواهم دید و خواهم خندید و نگران بالارفتن قندش خواهم بود .

 

باز هم به من ثابت می شود که زندگی مثل همین مرغ سرخ شده خوشمزه و خوش بوست , شاید زمانی مرغ چاغ و چله خوشگلی بوده ,بدشانسی می آورد و سرش را میبرند و میفروشنش ,معلوم نیست چه آینده ای دارد خانه کدام آدم بی نوایی میرود ،آیا آشپز ماهری گیرش می آید یا نه ناشیانه تبدیل به یک تکه غذای بدمزه ای می شود که نصیب سطل آشغال یا سگ و گربه می شود یا یک آشپز خوش ذوق با خوشحالی تبدیلش میکند به یک غذای خیلی خوشگل و خوش مزه و کسی که می خوردش لذت میبرد ,,حتم دارم مرغه هم راضی تره آینده اش برای دیگران لذت بخش باشد حتی اگر خورده شود تا اینکه یک مرغ بی مصرف پیر شده باشد .

امروز مرغهای شام من خوشمزه بودند با اینکه فکرم پشت اتاق عمل بیمارستان در تهران بود.