من و دلنوشته هام

داستانک ( او )
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
 

زن تپش قلب داشت , خیلی شدید! دلیل داشت ,آنهم خیلی شدید!

دقیقا 10 سال بود که حداقل هفته ای یک شب خوابش را میدید و تمام این 10 سال بعد از هر خواب دیدن دلش پرمیکشید برای آن خاطرات, خاطرات دوران نوجوانی و جوانیش ,خاطراتی که او در آنها خیلی نقش پررنگی داشت .

گاهی احساس گناه میکرد از اینکه بعد از هر خواب دیدن تا چند دقیقه فکرش مشغول او می شد ولی بعد برای خودش توجیه میکرد : چه مشکلی برای کسی ایجاد می کرد اگر فقط هفته ای دوسه دقیقه فکرش مشغول عشق خام دوران نوجوانیش شود؟ و بلافاصله فکرش را منعطف شوهرش می کرد و لبخندی گوشه لبش حک می شد :

من عاشق همسرم هستم خیلی خیلی بیشتر از عشق خام دوران نوجوانی ام.

و حالا بعد از 10 سال که هیچ رد پایی از او نبود به یک باره پیغامی در فیس.ب.و.ک از او داشت . یک پیغام رسمی ! ولی همین پیغام کاملا رسمی از صبح در دلش آشوبی برپا کرده بود یک حس دوگانه خوشحالی   و دلشوره !

وای بالاخره ردی از او پیدا کردم! وای اگر بخواهد مرا ببیند چگونه به او بگویم من نمی توانم ! ولی متن پیام جدی تر ازاین حرفها بود .

کنجکاوی اش بیشتر از این بود که بی خیال شود .دوباره توجیه ها شروع شد :چه مشکلی برای کسی ایجاد میکرد اگر فقط میفهمیدم کجاست و چه کار می کند و مشغول زیر و رو کردن جزئیات صفحه اش شد. 

چقدر پیر شده , موهای زیبایش چه شده ؟ چرا کچل شده؟ وای این دختر کوچولو مال اوست؟ پس چرا شبیه اش نیست؟ آخ راستی زن دارد ؟ نکند ناراحت شود؟ مگر چه می کنم؟ بگذار ببینم زنش چه شکلی است؟ ولی خودش خیلی پیر شده؟ عه؟ این خانومشه؟ چقدر هم تیپ منه ! پس دخترش شبیه خانومشه ! ولی خانومش از من جوونتره ها بذار برم تو آینه خودمو ببینم , منم پیر شدم نسبت به اون موقعها , ای بابا چه فکرایی می کنم من! چه فرقی میکنه آخه.

دینگ دینگ! وای خودشه میخواد چت کنه چیکار کنم؟ چیکار باید بکنم ! ازت بعیده دختر ! پشت کامپیوتر میخواد چیکارت کنه؟

- سلام

-سلام

-خوبی؟

-خوبم شما چطوری؟

-خیلی دنبالت گشتم بالاخره پیدات کردم دلم میخواست ازت خبری داشته باشم

-منم همینطور

-تو هم همینطور ؟!

-بله خب....

-باورت نمیشه هر چند وقت یه بار خوابتم میبینم

-راست میگی؟منم همینطور

-به یاد آهنگایی رو که اون موقع با هم گوش میکردیم و میذارم و گوش میدم .خانومم میگه دوباره یاد عشق دوران جوونیت افتادی؟

- وای مگه چیزی راجع به من میدونه؟

-آره همه چیزو میدونه؟ مگه چه مشکلی براش ایجاد میکنه ؟ یه عشق خام بچگی پاک و دوست داشتنی که هیچ آسیبی به کسی نزد

-راست میگی.چه پاک و  معصوم بودیم اون موقعها .ولی خب خانومتم خیلی با شعوره .

- یه سئوال بکنم؟

-حتما

-از زندگیت راضی هستی ؟

-خیلی .شوهر خوبی دارم دوستش دارم یه پسر خوبم ازش دارم

-توچی؟

-منم خیلی راضیم .خانومم خیلی خوبه و با همه چیزم ساخته و دوسم داره یه دختر نازیم دارم که بیا وببین

-خوشحالم برات راستش کمی نگران بودم که زندگیت اون چیزی که میخوای نباشه .

-منم همینطور همیشه برا آرزوی خوشبختی داشتم

- منم همینطور

-راستی میدونی خیلی تغییر کردی یه جورایی پیر شدی

- منم همین حس رو نسبت به تو داشتم روم نمی شد بگم

- خب خیلی مزاحمت نشم دوست داشتم ازت خبری داشته باشم ولی زیادی اش دیگه صحیح نیست ولی هروقت احساس کردی جایی می تونم کمکت کنم به عنوان یه دوست قدیمی روی من حساب کن .

- مرسی منم خیلی خوشحال شدم و با تو هم عقیده ام

 

زن با خود فکر کرد هنوز هم با شعور وملاحظه کار است فهمید بیشتر از این صحیح نیست و در کمال تعجب دید تپش قلبش آرامتر شده ! لرزش دستش هم که اول صحبت هایشان داشت تمام شده . 

یادش افتاد همیشه همسرش از صورت جوانش و شادابی اش تعریف می کند ولی امروز او از پیر شدنش گفت ! به این فکر کرد امشب که شوهرش  آمد رژ لب قرمزش را که شوهرش دوست دارد بزند تا شاداب تر به نظر برسد.

زن دیگر خواب او را هرگز ندید.