من و دلنوشته هام

نفسم
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
 

مدتی بود که تلخ شده بودم خیلی تلخ خودم میدانستم .دلیلش را هم می دانستم! خیلی فکر کردم خیلی عمیق! باز دوباره به همان نتیجه قدیمی رسیدم : فعلا کاری از دست من برنمیاید جز بی خیالی و تحمل ولی نه با زانوی غم بغل کردن! 

تلخی ام در روابطم با آقای همسر هم خیلی تاثیر داشت هنوز کمی از تلخی اش مانده با اینکه باز هم مثل همیشه سکوت رویایی اش و غم چشمانش من را دیوانه کرد.

وقتی فکر می کنم میبینم با خودم که تعارف ندارم ! من عاشقش بودم و هستم و خواهم بود .دلم میلرزد وقتی غم در چشمانش لانه میکند .میمیرم وقتی احساس استیصال را در رفتارش میبینم .

پس دو حالت برایم باقی می ماند یا بی خیال روزگار شوم و غرق شوم یا دستش را بگیرم مثل همه این سالها .


20 روزی نبودم  تهران و شمال سهم نبودنم بود ! بدلیل کار آقای همسر , همسفر شمالمان نبود شاید به این دوری یک هفته ای نیاز داشتم , اتفاقاتی را با همسفرانم تجربه کردم که متوجه شدم با تمام کمبودهایی که احساس می کنم هنوزم هم معتقدم آقای همسر بهترین فردی بوده که می توانسته نصیبم شود این موضوع برای بار هزارم به من ثابت شد و روز آخر دلتنگ دلتنگ بودم.

 

روحم نیاز به سفر و دوری داشت و حالا بعد از یه سفر به یاد ماندنی و فوق العاده برگشته ام و وقتی بوی شرجی داغ به مشامم خورد لبخند رضایتم را هدیه اش کردم .

احساس کردم برای تثبیت این تغییر  روحیه ام تغییر کوچولویی هم توی دکوراسیون خونه لازم دارم , به نظر خوب شد و بعد از مدتها چند تکه وسیله ای رو که چند وقت بود خریده بودم ولی حس استفاده اش رو نداشتم از توی جعبه هایشان درآوردم و در کابینت چیدم . ( اونایی که منو میشناسن میدونن من زیاد اهل این کار نیستم و معمولا کم پیش میاد چیزی به وسایلم اضافه کنم و شدیدا مخالف خرید وسیله ای هستم که قرار نیست سالی یک بار هم استفاده شود.)

 

زندگی بی عشق معنا نداره و برای من که اصلا توجیهی نداره ! پس حالا که من چنین موهبتی دارم برای حفظش باید بجنگم تا بتوانم نفس بکشم .