من و دلنوشته هام

داستانک
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
 

قسمت اول:

 

دختر نفس عمیقی کشید و لبخندی زد تمام تنش درد میکرد ولی خوش حال بود ، لحاف را تا زیر دماغش کشید و غلتی به سمت راست زد و چسبید به خواهرش ،نمی خواست بچسبد ولی جا تنگ بود ، نفس مرطوب خواهر کوچولویش توی صورتش خورد و مجبورش کرد ببوسدش ، خواهرکش تکانی خورد و چشمانش را نیمه باز کرد و لبخندی زد: مرسی آبجی برام از اون عروسک خوشگلها آوردی .

دختر نزدیکتر شد و خواهرکش را به خودش چسباند : هیس! الان همه رو بیدار میکنی قول بده دختر خوبی باشی و مامان رو اذیت نکنی بازم برات از این عروسکها میارم.

چند وقتی بود که دلش میخواست در کنار درس مدرسه کاری هم برای پدر درمانده خانه بکند ولی نمی دانست چه کاری! تا دست بر قضا قبل از عید سر از خانه خانمی برای خانه تکانی عیدش درآورد!

نفسهای خواهرکش عمیق شده بود خواست لحاف مندرس رویش را مرتب کن دید باربی دختر صاحبکارش را که امروز موقع خروجش از خانه داده بودند سفت بغلش کرده ،گردن عروسک کمی کج شده بود دلش گرفت یاد کمد اسباب بازیهای دختر صاحبکارش افتاد که کلی زور زده بودند تا درش را چفت کنند از بس پر بود ولی یاد لبخند خواهرکش آرامش کرد.

ناله پدرش سکوت شب تنها اتاقشان را به هم ریخت نیم خیز شد و نشست زیر نور زرد رنگی که از کوچه به درون میتابید هم می توانست هیکل خمیده پدرش را ببیند اصلا باورش نمی شد که پدر هنوز به پنجاه سالگی هم نرسیده از بس که این سالها تکیده شده بود.

مادر را دید که او هم نیم خیز نشست و از آن طرف شانه های پدر به او زل زد و چشمانش را تنگ کرد و گفت :دختر هنوز نخوابیدی؟ مگر خسته نیستی ؟ فردا از مدرسه جامیمونیا.

- نه نمی مانم ، خوابم نمیبره تو چرا بیداری؟سعی میکرد آرام صحبت کند تا بقیه اهالی خانه بیدار نشوند ولی برادرش احمد غری رد و آرام گفت ای بابا بخوابین دیگه

مادر چهار دست و پا پدر و وحیده  را رد کرد و رسید به حمیده و زمزمه کنان گفت : امروز صابخونه اومده بود دم در

- خب؟

- میگفت یا تا سر برج خونه رو تخلیه میکنین یا اجاره های عقب مونده رو باید بدین

- تو چی گفتی؟ 

- چی داشتم بگم مادر ؟ با هفت تا توله کجا رو داریم بریم ؟ به آقات گفتم اونم اولش رفت تو فکر بعد یه چیزو الکی بهانه کرد  وسر این طفل معصوما داد زد و گفت زن پاشو جای این توله ها رو بنداز کپه مرگشون رو بذارن

-طفلک آقام هم کم آورده خب

- آره همه شم داره ناله میکنه تو خواب ،نگرانم حمیده می ترسم سکته مکته ای هم بکنه به بدبختی هامون اضافه بشه 

- خدا نکنه ، حالا نمی تونه از صابکارش قرض بگیره؟

- ای بابا تو هم دلت خوشه فکر کردی اینا مثل علی آقا خدا بیامرزن؟ خدا بیامرزش ولی خیلی بد موقع مرد 

- مگه دست خودش بود خب؟

- نه والله ولی اگه نمرده بود حالا مام این وضعو نداشتیم ، چه بروبیایی داشتیم ، خدا لعنت کنه زنشو اگه حقمون رو بهمون داده بود الان صابخونه اینهمه زبون درازی نمی کرد یادته چقدر اون موقعها برا آقات دولا راست می شد از ترس اینکه از خونه اش بریم؟

- عه ؟ مامان ؟ خدا قهرش میگیره ها؟

- ای ننه ؟ قهرش نگرفته الان؟ دیگه بدتر از این؟

- وای مامان داری کفر میگیا ، مامان خوشگلم ،قربونت برم یه روزم دوباره نوبت ما میشه ،دوباره اون سفره های رنگی تو میندازی و همه از دست پختت کیف میکنن

حمیده نیم خیز شد و سر مادرش رو بوسید و گفت : حالا دیگه پاش برو بخواب تا این پسره دوباره نق نزده که سروصدا کردین منم فردا باید برم مدرسه خواب می مونما فردام یادم بنداز برات تعریف کنم این خانومه که میرم خونه اش چه زن نازنینیه

مادر آهی کشید و خم شد روی محبوبه و محمد را  صاف کرد و دوباره چهار دست و پا رفت سرجایش دراز کشید 

حمیده اما همچنان خوابش نمیبرد و به سقف اتاق خیره ماند ترک سقف بدجوری توی ذوق میزد خدا خدا کرد باران حالا حالا نگیرد. 

 

 

پی نوشت : دوستای خوبم اگه نظری در مورد داستانم دارین خوش حال میشم بدونم