من و دلنوشته هام

تکه تکه های قلبم کجا میروید
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
 

انگار دوتکه بزرگ از قلبم را کنده اند و صاف گذاشته اند توی هواپیمایی که هر لحظه از من دور می شود

آمدن مهمان را دوست دارم ولی از رفتنش متنفرم مخصوصا اگر آن مهمانها تکه ای از وجودت باشند .آدم کنترل اعصاب هم نیستم که مثل دخترک قوی باشم و موقع رفتن مهمان خودم را به خواب بزنم و بعد از اطمینان از رفتنشان بلند شوم و سکوت کنم و سرم را با کاری گرم کنم ! من باید گریه کنم و غصه بخورم و هی برم دستشویی صورت خیسم را بشویم و نفس عمیق بکشم و برای مدت کوتاهی خوب باشم و دو باره از نو تا حالم جا بیاید. و تازه شعار دهم که نه این بهتره .دخترک با این تو داری اش کار دست خودش می دهد ! می دانم که غرورش اجازه نمیدهد بی تابی کند ولی از درون داغون می شود درست مثل پدرش این یک خصلت ارثیه ( همه این خصلتش را شناخته اند و همیشه موقع گرفتن بلیت برگشت تاکید می کنند زمانی باشد که دخترک یا خواب باشد یا مدرسه)

زندگی دور از خانواده ها خیلی بزرگمان کرده ولی این قسمتش افتضاح است و یک جورهایی اعصاب خرد کن. آن هم برای من احساساتیه عشق خانواده 


تعطیلات به هین مسخرگی تمام شد یعنی امسال برای من به معنای واقعی بیخود گذشت اصلا تعطیلاتم را دوست نداشتم در واقع اصلا تعطیلاتی نداشتم . سال دیگه حتما تعطیلاتم را جای دیگری باید بگذرانم .

فردا روز اول مدرسه و دانشگاه است و من هنوز آمادگی ندارم باید هرچه زودتر خودم را آماده کنم شاید کمی احساسم نسبت به این سال تغییر کند

 

 

پ.ن: اگر زمانی من ناغافل تصمیم به داشتن نی نی دیگری داشتم قطعا در مقابل تعجب و سئوال دیگران خواهم گفت از بس خودم از داشتن خواهرم راضیم و خوشحال حیفم آمد دخترکم این حس را تجربه نکند!!!