من و دلنوشته هام

خدایا شکرت
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٥
 

سال گذشته یه همچین روزی شاید بشه گفت بدترین روز کل عمرم محسوب می شد 

توی راهروی بیمارستان شلوغ راه میرفتم و میلرزیدم و گریه می کردم و تنها صحنه جلوی چشمم التماسهای مامان به ما بود که نذاریم ببرنش اتاق عمل و حلالیت میخواست

اون روز و روزهای بعدی روزهای پراسترس وحشتناکی بود و فقط یه آرزو تو دلم بود یه بار دیگه بتونم مامان رو سالم در آغوشم بگیرم

دکتر خیلی پیش بینی های ترسناکی کرده بود از نابینایی بگیر تا فلج کامل اعضای بدن تا.... اسمشو نبر

الان که مامان روز سالگرد یه همچین جراحی سختی پیشمه و داره راه میره و خونه من رو جارو میکنه و زیر لب حرف میزنه میفهمم که میخواد امروز سرش رو گرم کار کنه و من خوشحالم که مامانم پیش منه و صحیح  و سالم بدون هیچ نوع عارضه ای

الان هرکی از من میپرسه خوشبختی یعنی چی میگم یعنی اون لحظه ای که تو بیماستان پشت  شیشه های آی سی یو مامانم پاهاشو تکون داد .خوشبختی یعنی اون لحظه ای که خودش روز ششم جراحی به پرستارا گفته بود به خونه زنگ بزنین تا حرف بزنم و وقتی من گوشی رو برداشتم دیدم گفت آی تک من آبمیوه می خوام .خوشبختی یعنی امروز که مامانم تو خونه منه و داره برام آش گوجه درست میکنه .

خوشبختی یعنی امروز من