من و دلنوشته هام

ای ایران ای مرز پرگوهر
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠
 

می گوید : ول کنید آن کشور لعنتی را که هرچی زور میزنید باز هم اندر خم یک کوچه اید بابا بیاین اینجا ببینین زندگی چه معنایی دارد ! شماها راحت زندگی نکردین نمیدونین چه مزه ای میده! به فکر آینده دخترک باش می خواهد آنجا چه شود نهایت قضیه می خواهد یکی لنگه خودتان شود ! 

می گویم : نمی توانم ! اینجا را دوست دارم

می گوید: میفهمی چه می گویی؟ چی رو دوست داری؟ بی پولی شو؟ عدم امنیتشو؟

می گویم : نه من هم میفهمم اینجا خیلی چیزها نیست ولی اینجا خانواده هایمان هست .اینجا ریشه هایمان هست .اینجا اصالتمان هست .من دوست ندارم به من به چشم طفیلی نگاه کنند!

میگوید : اینجا وقتی احساس می کنی هرچه میخواهی می توانی با کمی زحمت بهش برسی دیگه یادت میره خارجی هستی .وقتی احساس کنی بچه ات آرامش دارد همه چیز حل می شود

می گویم: بچه ام نیاز به حس خانواده داشتن را بیشتر حس می کند میخواهم بچه هام را ایرانی بار بیاورم با تمام احساسات قشنگ ایرانی بودن می خواهم وقتی بزرگ شد سردرگم نماند که کیست

می گوید:ول کنین این اداها را وقتی بچه ات اصل زندگی اش زیر سئوال است احساسات قشنگ به چه دردش می خورد؟

می گویم: نمیدانم شاید اشتباه می کنم ولی من هنوز با جدیت به دخترکم یاد می دهم ایرانی بودن برتر بودن است !هنوز یادش می دهم وقتی پرچم ایران را میبیند وقتی سرود ایران را می شنود سرپا بایستد و دستش را روی قلبش بگذارد

می گوید: هنوز در توهمی

می گویم :شاید ولی اگر بزرگ شد نمی گوید چرا جای من تصمیم گرفتید ؟ من نمی دانم متعلق به کجا هستم ایرانی ام؟اروپایی ام ؟ و .... هروقت بزرگ شد خودش می داند به کجا تعلق دارد و انتخابش می کند

می گوید : خلاصه از ما گفتن و از شما نشنیدن

می گویم :قول می دهم برای تفریح هم شده یک زمانی بیاییم پیشتان 

می گوید : ما منتظریم

من هم منتظرم ! منتظرم روزی کشورم جایی بشود که همه آرزوی زندگی کردن در آن را داشته باشند