من و دلنوشته هام

عادلانه نيست
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦
 
يه روزي از روها يه خانواده كوچيكي بودن يه خيلي ساده و عاشق در كنار هم زندگي ميكردن تنها غمشون اين بود كه كمي بي پولن ولي با عشقي كه بهم داشتن و همه چيز رو ساده مي گرفتن اين مسئله مهمي براشون بود.
حالا اون خانواده كه يه دختر كوچولو هم توشون هست دچار يه بحران شدن
مرد خونه براي اينكه حقوقش رو كارفرماي نامرد كم نكنه مجبوره از 7 صبح بره سركار تا 12 شب
خانوم خونه خيلي تلاش ميكنه كه اوضاع رو روبراه جلوه بده ولي يه جاهايي كم مياره
كوچولوي خونه هرروز بهانه پدرش رو ميگيره
خانوم خونه از بس اين چند وقته مجبور شده از سركار خودش تنهايي بره دنبال دخملي و يه مسافت طولاني رو پياده و بچه بغل راه بره چند روزيه  قلبش درد گرفته ولي براي اينكه مرد خونه غصه نخوره و نگران نشه صداش در نمياد
مرد خونه چاره اي جز اين نداره
بخاطر اينكه حقوقش كمتر نشه ( نه اينكه اضافه بشه ) مجبوره ماهي دوهفته تا 12 شب بره سركار و بقيه رو هم از صبح تا عصر بمونه
خانوم خونه مستاصله
از يه طرف پيش خودش ميگه يعني ميتونم تحمل كنم
يعني ارزشش رو داره
يعني آرامش به زندگيم برميگرده
اين 10 روز گذشته كه واقعا فقط از در كه اومده تو به اندازه نيم ساعت با هم بودن و بعد خوابيدن
كوچولوي خونه كه اصلا پدرش رو نميبينه
نميدونم كي مسببشه ولي اصلا اين عادلانه نيستَ