من و دلنوشته هام

یه روز پائیزی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

ساعت 7.45 دقیقه صبح است ،دخترک را برده ام مدرسه و ده دقیقه ای می شود که رسیده ام دم در دانشگاه ،هوا بهشتی است، یک ربعی هم وقت دارم تا شروع کلاس ،حیفم آمد بروم داخل دفتر و بنشینم با آقای مسئول آموزش که هنوز که هنوزه بعد از دو ماه نتوانستم بفهمم اسمش چیست از بس که لهجه نمی دانم کجائی دارد؟! به قیافه اش که میخورد اهل بندر عباس باشد ! ترجیح میدهم آهنگ فیلم سنتوری را گوش بدهم و بنویسم در حالیکه ماشین را در محوطه بیرونی دانشگاه پارک می کنم و پنجره ها را تا ته باز می کنم مشغول میشوم .خیلی مزه می دهد ! بخصوص که هر دفعه سرم را بلند می کنم مرغ مینایی را که از اول پارک کردنم روی کاپوت ماشین جا خوش کرده و زل زده است به من  را میبینم! انگار اصلا از من نمی ترسد عجیب است که از آدمها نمی ترسد!

ساعت 8.2 دقیقه است بروم که روز پر مشغله ام شروع شد.