من و دلنوشته هام

خونه بابا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥
 

این روزها توی خونه پدری به سر می برم بار دومیه که توی این ده سال گذشته که ازدواج کردم این اتفاق میفته بار اول زمانی بود که خونه خریدیم و تا مدتی خونه رو باید رهن می دادیم تا کمبود پولمون رو جبران کنیم تقریبا یک سال و دو سه ماه شد اون موقع دخترک خیلی کوچیک بود می موند پیش مامانم و من میرفتم سرکار از این لحاظ خیلی به نفع دخترک بود هر کسی هم که بهم می رسید اینو متذکر می شد که خیلی براتون خوبه ولی من کلافه بودم اصلا فکر کنم هرکی که طعم استقلال رو چشیده باشه واسش این قضیه سخته ! دلم لک زده بود برای تنهایی های سه نفره مون حتی با وجود اینکه مامان اینا خیلی خیلی رعایتمون رو می کردن. اصلا باید اونا خلقشون تنگ میشد که ما 3 نفر بهشون اضافه شده بودیم  درسته که خونه خیلی بزرگه و ما توش گم میشیم ولی بالاخره اونا هم سالها بود به سه نفره بودنهای خودشون عادت داشتن .

ولی الان قضیه فرق میکنه ! قراره به جای یک سال و نیم فقط یک ماه و نیم پیششون باشیم چون خونه مون رو تحویل دادیم و تا رفتن به خونه خودمون بی مکان بودیم ضمنا دخترک شدیدا به مامان اینا عادت داره و دوست داره باهاشون باشه و چون دارم از این  شهر میرم ترجیح میدم روزهای آخر بیشتر باهاشون باشم تازه چون درگیر امتحان و پایان نامه و تدریس و ... هستم برام خیلی راحت تره .

به این نتیجه رسیدم که خیلی هم خوبه آدمها هر چند سال یه بار از زندگی متاهلی و استقلال استعفا بدن و  بیان خونه مامانشون و کمی هم به یاد دوران مجردی خودشون رو لوس کنند براشون فقط فرقش اینه که اون موقع یه نفر بودی و الان دونفر دیگه هم به این جمع لوس شوندگان اضافه شده!