من و دلنوشته هام

دهه آخر زندگی من به روایتی مختصر
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

دهه ٨٠ را شاید بتوانم اینجور توصیف کنم : سالی پر از اتفاقات خوشایند و ناراحت کننده و سرنوشت ساز برای شخص من

اوایل سال ٨٠ آقای همسر شغل فعلیشو پیدا کرد که تو اون دوران میشه گفت بهترین انتخاب بود 

تیرماه ٨٠ شغل خوبی پیدا کردم که زمینه ساز خیلی از اتفاقات ١٠ سال بعدی شد شغلی که ۶ سال دووم آوردم و هرروز پیشرفت بهتری نسبت به قبل داشتم

اسفند ٨٠ بعد از ۶ سال جنگ و تلاش به بزرگترین آرزوی آن دورانم رسیدم و ازدواج کردم

خرداد ٨١ رسما زندگی مشترکمون رو شروع کردم اونم توی یه خونه نقلی اجاره ای طبقه چهارم و کلی قرض و قوله برای شروع زندگی ولی روزگار شیرینی داشتیم

 سال ٨٢ آروم و بی دردسر طی شد یعنی فکر کنم اتفاق خاصی تو زندگیمون نیفتاد که خیلی مهم باشه فقط یادمه خیلی از قرضهامون رو دادیم

آبان سال ٨٢ تصمیم گرفتیم یه پیشرفتی بکنیم ،یه خونه بزرگتر توی یه محله بهتر اجاره کردیم تو اون خونه خیلی اتفاقها افتاد خوب و بد اولین چیزی که همیشه تو ذهنم میاد دلخوری عاختلالنی من از رفتارهای سرد خانواده همسر بود که همونجوری که پیش بینی میشد به نتیجه نرسید . دومین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که اون خونه اذیتم میکرد یه خونه قدیمی ساز که مدتها تو بازسازی بود در واقع بخاطر اختلاف قدیمی همسایه ها با هم لجبازی می کردن و دودش تو چشم ما هم می رفت خونه طبقه اول ما که برای فرار از طبقه چهارم بودن خونه قبلی امتیاز بود چون زیر پای بازسازی بود همیشه خاک داشت

سال ٨٣ اما سال عجیبی بود،

١١ فروردین ٨٣ پسرعموی عزیزتر از جانم بطرز عجبی!فوت کرد بزرگترین فاجعه خانواده ما تا آن زمان بود! بابا قلبش مریض شد!مامان که پسرعموی من ،پسرخاله اش بود و از برادر نزدیکتر دچار حالتهای شدید افسردگی شد و اواخر این سال متوجه شدیم مامان بزرگ دوست داشتنی من سرطان گرفته اصلا نمی توانستم باور کنم خیلی سخت گذشت خیلی چون از روزی که چشمم باز کرده بودم مامان بزرگم پیشم بود و با ما زندگی میکرد

تقریبا همین موقعها از من خواست که آرزویش را برآورده کنم و اون چیزی نبود غیر از اینکه آرزو داشت بچه منو ببینه! من اصلا آمادگی این قضیه رو نداشتم ولی موضوع جدی بود

مهر ماه ٨٣ متوجه شدم جوجه کوچولوم تو راهه واین خبر توی اون ناراحتیها مثال دیازپامی بود.

بهمن ماه ٨٣ تصمیم گرفتیم با توجه به شرایط من ماشینی بخریم خوب یادمه اینقدر پول نداشتیم که بتوانیم چیز مناسبی بخریم مجبور شدیم وامی!بگیریم و رنوی دست دوم !دوست من را بخریم ! و عجب اشتباهی کردیم اعتماد به یک دوست ١٢ ساله باعث شد دقت نکنیم و ماشینی را بخریم که یک روز تو اتوبان فرمانش ببرد و شانس آوردیم که اتفاقی برایمان نیفتاد ولی از آن موقع تا زمان فروشش در گوشه حیاط خانه مامان اینا خاک خورد و ماشینی را که یک میلیون و نیم پول داده بودیم یک میلیون فروختیم!خیلی از دست دوستم ناراحت شدم و انگار آهم بد جور گرفت.!

 سال ٨۴ هم خیلی عجیب بود خیلی:

٧فروردین ٨۴ مامان بزرگم بدون اینکه بچه من رو ببینه در حالیکه من ٧ ماهه باردار بودم رفت حتی نتانستم با یک دل سیر برایش گریه کنم یعنی نمیذاشتن که گریه کنم

اویل خرداد متوجه شدم که همان دوست نامردم را به جرم اختلاص و دزدی از محل کار مشترکمان اخراج کرده اند و برای چندمین بار ایمان آوردم که اگر کسی در حق من بدی کند نتیجه اش را جلوش چشمان من خواهد دید

٢٢ خرداد ٨۴ فرشته کوچک من که بزرگترین دلخوشی من شد به دنیا آمد  کل تلخی های های آن دوران را شیرین کرد

بخاطر دخملی صاحب سمند شدیم تا راحت تر باشد و البته با کمک بابای همیشه پشتیبانم!

بهمن ٨۴ دخملی من با برکت وجودش باعث شد به یکی دیگر از آرزوهایمان برسیم و صاحب یه خونه نقلی تر از قبلی ها ولی مال خود خودمان شدیم.

ولی مجبور شدیم بخاطر کمبود پولمون خونه رو اجاره بدیم و برای مدت یک سال و نیم بریم پیش مامان اینا باشیم که هم خیلی خوب بود چون دخملی مجبور نبود بخاطر کار من هی جابجا بشه و مامان مهربونم بدون کوچکترین منتی مراقبش بود هم خب استقلالمون رو از دست داده بودیم.

عید سال ٨۵ را نداشتم یادمه که چند ساعت بعد تحویل بابا دوباره دچار درد قلب شد و اعصابمون بهم ریخت

بقیه سال ٨۵ گذشت به درگیریهای ذهنی من در مورد فلسفه اینکه چرا باید من مادر مجبور باشم دخترکم را در خانه و مهد بگذارم و برای لقمه نانی پیشش نباشم.

اواخر سال ٨۵ کم مانده بود عضو دیگری به خانواده اضافه شود که به خیر گذشت و تا همین الان اصلا احساس عذاب وجدان در خودم حس نمی کنم عمیقا احساس میکنم باید زمانی عضو جدید اضافه شود که آمادگی روحی اش را پدر و مادر داشته باشند تا با در کنار هم بودن لذت ببرند و نقش پدر و مادر ایده آل را بتوانند با رضایت اجرا کنند. کاری که در مورد دخترک خانه ایفا کرده ایم تا همین الان کسی نمی کند ادا کند در این ۶ سال حتی یکبار گله ای از اذیتهای دخملی پیش کسی کرده باشیم!

 

سال ٨۶، ٣٠ ساله میشدم ،در خودم تحولی میدیدم سال ٨۶ سال بدی برای من نبود بالاخره تونستیم تو خونه خودمون زندگیمون رو شروع کنیم 

 همین سال توانستم کتابم را تکمیل کنم و به چاپ برسانم بگذریم که ناشیگری کردم و کتابم و حق تالیف را به سازمانی دادم که چاپ نشد و من فقط یک جلد نصیبم شد!

ولی در این سال برای اولین بار طعم تدریس را چشیدم و الحق چه مزه خوردنیی هم دارد !

سال ٨٧ سالی بود که بعد از ١٠ سال کار کردم مداوم تصمیم بگیرم نرم سرکار که از نظر اقتصادی بسیار عقب افتادیم جوری که هنوز هم نتوانسته ایم جبران کنیم و هنوز درگیر مسائل مالی شدید هستیم! ولی در کل از سال٨٧راضی بودم چرا که بالاخره توانستم یکی از مهمترین تصمیمات زندگیم را بگیرم و در کنار دخملک بودن را به سرکار رفتن ترجیح دادم.هم دخترک راضی تر بود هم من و هم فکر کنم آقای همسر هرچند سالی بود که از همه بیشتر بهش فشار اومد.

اواخر ٨٧د طبق برنامه هام دانشگاه شرکت کردم و قبول شدم

 سال ٨٨ ؟ سالی بی سروصدا بود انگار چون یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه ! راستش آهان چرا به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم دانشگاهم رو بعد از ١١ سال ادامه دادم کل سال ٨٨ لذت دانشگاه رفتن و تدریس سرشارم کرده بود و شاید سوپاپی شد تا نترکم

سال ٨٩ ادامه دانشگاه و اینکه موفق شدم مجوز تدریس در دانشگاه را هم بگیرم که برای من یکی از لذت بخش ترین اتفاقها بود ولی در کل ٨٩ را دوست نداشتم

و سال ٩٠ !!! یعنی قراره چی بشه؟خیلی فکر ها و برنامه های بنیادین تو ذهنمه وارد دهه دوم زندگی مشترک میشم و باید تحولش رو به عینه حس کنم وقتی به ده سال گذشته نگاه میکنم تا این اوخر یک سیر لاک پشتی پیشرفت رو میبنم ولی انگار بردار زندگیمون این اوخر دیگه سیر افقی رو نشون میده و دلم نمیخواد نزولی بشه در واقع با شروع دهه جدید دوباره باید انرژی توش تزریق بشه من اعتقاد دارم که این انرژی رو خودم با کمک آقای همسر تزریق کنم .امیدوارم دوباره سیر صعودی اش رو اینبار با سرعت بیشتری ببینم.