من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

یه موقعهایی که تو جمعهای خانوادگی یا دوستانه هستم میرم تو فکر! میبینم صحبتهایی که خانمها در مورد علایقشون ،دیدگاههاشون، آرزوهاشون و ... دارن خیلی از ایده های من به دوره! حالا این خوبه یا بده نمیدونم فقط میبینم که برام جذاب نیستن و به مرور این ارتباطات برام کسل کننده میشه . باورم نمیشه هنوز کسی رو پیدا نکردم که کاملا لنگه خودم باشه عقایدش مثل خودم باشه و این بده میدونم که خیلی بده

از اون ور آدم اجتماعیی هست در واقع دوست دارم اجتماعی باشم دوست دارم با خیلی ها ارتباط داشته باشم و اینجاست که ضد و نقیضها پیش میاد و آزار دهنده میشه

از اینکه فقط توی یک جمعی باشم که تمام حرف و حدیثهاشون رنگ مبل و رنگ دکوراسیون و آخرین مدل مو و ماشین فلان و خونه بالاشهر فلانیه و حس حسادت تو چشماشون از داشتن مثلا خونه بالاشهر فلانی داد میزنه بیزارم

شاید این غیر طبیعیه که بعنوان یک خانم حس حسادت به چیزی ندارم! شاید از پیشرفت فلانی ته دلم خوشحال میشم عادی نیست!شاید هرچیزی رو که میخوام داشته باشم فقط  و فقط بخاطر احساس نیاز به اون چیز بوده زیاد جالب نباشه! شاید از اینکه خونه ام پر از وسایلی نیست که اکثرا از روی هوس میخرند و گوشه خونه فقط خاک میخوره عجیب باشه!

ولی چیزی رو تو خونه ام ندارم مگر اینکه استفاده کامل ازش بکنم هرچند یه چیزهایی که بصورت تحمیلی و یا از روی بی تجربگی اول زندگی دارم تو خونه تحملشون میکنم و دنبال فرصتی ام برای دک کردنشون مثلا مثل این بوفه دکلی که هروقت میشینم پای کامپیوتر درست روبروی منه و آینه دقمه و من شدیدا دلم میخواد پرتش کنم تو خیابون و جاش یه کتابخونه خوشگل بذارم اصلا این قضیه هم شاید یکی از تناقضات من باشه به نظر من خونه بی بوفه ولی با کتابخونه زیباتره ولی از نظر اکثریت خانمی که خانم به بوفه پروپیمونشه!