من و دلنوشته هام

دخترک من + پینوشت مهم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

وقتی ساعت ٧.۵ صبح با بوسه گرم و خیس دخترکت بیدار میشی که با محبت نوازشت میکنه و تاکید میکنه که پاشو مگه شما امتحان نداری؟ و با یه بوسه جوابش رو میدی و التماسش میکنی بذاره یه ساعت دیگه بخوابی چون دیشب تا دوی نصف شب درس خوندی ولی میبینی نگاه سرزنش باری بهت میکنه و میره سراغ تلویزیون و زیر لب غر میزنه ای بابا انگار امتحان نداره!خودت رو به خواب میزنی ولی یه ربع دیگه دوباره میاد که مامی جان پاشو عزیزم مگه تو امتحان نداری آخه! بعدا نگی نتونستم بخونما ! دیگه شرمندگی نمی ذاره بخوابی و پا میشی

وقتی میبینی تمام مدتی که تو داری درس میخونی رعایتت میکنه میفهمی که چقدر بزرگ شده ،وقتی همراه با تو میشینه اونم زبانش رو تمرین میکنه میفهمی این درس خوندن تو هر بدی داشته ولی فرهنگ درس خوندن رو تو خونه جا انداخته

وقتی میبینی دخترک صدای تلویزیون رو کم میکنه تا تو درس بخونی میخوای بپری ماچش کنی

ولی خودمونیم چقدر لذت بردم صبح بیدارم کرد برای درس خوندن منو یاد اون موقعها که مامانم میخواست بیدارم کنه و هی غر میزد افتادم

عاشقتم دخترک با شعورم

 

 

 

 

پ.ن: بچه ها یه پسر بچه ١۵ ساله خیلی مستضعف هست که خیلی مریضه یکی از دوستان این بچه رو که با سن ١۵ سال قد و قواره یه بچه ٧-٨ ساله رو داره از یکی از دهات شمال پیداش کرده که شدیدا حالش بد بوده گویا رماتیسم شدید مفصلی داره و آورده بیمارستان امام ،تو این چند ماه از ماه رمضون به این ور کلی دوا درمونش کرده منم تا جائیکه تونستم از مسائل مالی بگیرو و معرفی دکتر و ... کمکش کردم ولی این دوست من هم که همچین خودش خیلی وضع مالی آنچنانیی نداره دیگه از نظر مالی کم آورده ( گویا هزینه های داروهاش سرسام آوره) دکتر گفته اگه تا عید دروامنش کردین که خوب میشه وگرنه بچه از دست میره من که تو بیمارستان دیدمش تا مدتها قیافه مظلوم و ریزه میزه و چشمای اشک آلود مامانش از جلوش چشمام نمی رفت کنار،خلاصه خواستم بگم که ما کم آوردیم شماها هرکی دوست داره البته ( شده حتی یه هزاری) فکر کنم کمک خوبیه این طفلک بابا هم نداره مادره هم سه تا چه دیگه داره و خلاصه خیلی بدبختن خدا کنه که بتونیم کاری براش بکنیم هکی دلش خواست برام کامنت بذاره