من و دلنوشته هام

فکر من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
 

دخترک با خودش بازی می کند،با اسباب بازی هایش ، با پیراهن دهاتیی که من ازش بدم میاید ولی خودش وقتی می پوشدش احساس پرنسسی دارد و حتی در لحن حرف زدنش هم تاثر می گذارد ،شین ها را غلیظ و کشدار تلفظ می کند .هر از چند گاهی هم به من گیر می دهد بیا بازی کنیم و هر دفعه با غر غر از کنارم رد می شود.

کازیه روی میز ناهار خوری به من چشمکی همراه با دهن کجی تحویل می دهد احساس می کنم با پوزخندی بر لب می گوید فکر میکنی میتوانی از زیر انجام کارهایت در بروی؟کور خوانده ای تا انجامشان ندهی همین سرزنش ها را را خواهی دید .

آقای همسر از کارهای خودش تعریف میکند،قربان صدقه ام می رود و سربه سرم می گذارد ولی من فکرم مشغول تر از ایناهاست که با او همراهی کنم، نگران درسهای تلنبار شده ام، نگران گرفتاری آن دوستم،نگران مشکلات این یکی دوستم،نگران امتحان زبان دخترک،نگران اخم بین دو ابروی آقای همسر،نگران دل چرکینی فلان فامیل ،نگران ....

کاش می توانستم تمرین کنم که در حال زندگی کنم ،کاش می توانستم فکرم را نظم بدهم ،کاش می توانستم همه را از خودم راضی کنم ، کاش می توانستم مادر تمام وقت ،همسر تمام وقت ،دانشجوی تمام وقت ،دختر تمام وقت، و همه چیز تمام وقت باشم