من و دلنوشته هام

آرزوها را باید دفن کرد
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
 

روزگاری نه چندان دور آرزوهایی داشته خیلی رنگین و رویایی و بزرگ ، شاید فکر میکرده به همه شان باید برسد،شاید فکر میکرده حقش است که به همه شان برسد،اصلا شاید فکر میکرده اینقدر قدرت و توانایی دارد که می تواند به همه آرزوهایش برسد

بعد کم کم که با واقعیات زندگی مواجه شد دید نه زیاد هم نمی تواند امید داشته باشد که به همه آن آرزوهای رنگین و خیالپردازانه اش برسد  ، اما می تواند به همه آرزوهای واقع گرایانه اش برسد ،در خودش این توانایی و قدرت را میدید که به همه آرزوهایی که هیچ کدام محال نبودند برسد،

تلاش کرد تلاش کرد و با هم تلاش ،چه نصیبش شد؟یک تن و روح خسته که حتی به نصف آرزوهایی که واقعی بودند و فکر می کرد میرسد هم نرسید

خسته شد ،افسرده شد ولی ناامید نشد

باز هم تلاش کرد ،تلاش کرد و تلاش

باز چه چیزی نصیبش شد؟ اینکه نباید حتی امید به رسیدن آرزوهای معمولی را داشت باید آرزوهایش را تا حد توانائیهایش کوچک کند،حقیر ،و اگر لازم شد دفنشان کند

می دانست که این راهش نیست ولی دیگر در خودش توانی را نمی دید، دیگر وقت نداشت ،تمام عمر تلاش کرده بود برای رسیده به آرزوهایش وحالا چه داشت ؟ کوله باری از خاطرات  آرزوهای رنگین و رویایی که خاک خورده بودند و کوله باری از خاطرات واقعی اش که هنوز کامل از گرد و غبار خاک پوشانده نشده اند و گونی بزرگی از آرزوهای حقیر که خودش دلش میخواهد خاکشان کند!!

آیا این را میخواست؟کجای کارش اشتباه بوده؟برنامه ریزی اش؟انتخابش؟روزگار؟چرا هنوز بعد از این سالها درجا زده است؟

نمیداند ، تنها چیزی را که می داند این است که دیگر حتی توان فکر کردن به آرزوهایش را ندارد حتی دلش نمی خواهد بهشان برسد دلش می خواهد همه را دفن کند و پجره را باز کند و بی هدف به صدای پرندگان گوش دهد ،بی هدف بی هدف