من و دلنوشته هام

سارا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
 
يه سوال از ديروز فكرم رو مشغول كرده :
نه اصلا بذار اينجوري بگم :
آقا ماديشب بعد از مدتها وقت كرديم يه فيلم ببينيم البته از نوع عهد دقيانوسي :
فيلم سارا با بازي نيكي كريمي و خسرو شكيبائي و امين تارخ
نميدونم كيا ديدنش ولي بحث داغي در اين مورد بين منو و آقاي همسر مطرح شد : تو اين فيلم نيكي كريمي براي نجات جون شوهرش از كارمند زير دست شوهرش كه آدم شارلاتاني بوده پول قرض كرده بود و طي سه سال پنهاني اين پول رو پس داده بود كه وقتي شوهرش اين قضيه رو متوجه شده بود فوق العاده ناراحت شده بود كه حتي ميخواست زنش رو طلاق بده چون از نظر حيثيت كاري خيلي به ضررش تموم شده بود اين آقا حتي تا جائي عصباني شده بود كه حتي تهمت ناجوري به زنش ميزد در حاليكه اين خانوم سه سال تمام پنهاني خياطي كرده بود و چشماش رو ضعيف كرده بود كه شوهرش رو نجات بده .
حالا بگذريم از فيلم موضوع اصلي اين بود كه بعد از فيلم من و آقاي همسر داشتيم در مورد فيلم بحث ميكرديم:
آقاي همسر: منم جاي اين آقا بودم غرورم جريحه دار ميشد
من: وااااا چرا ؟ منم جاي اين خانوم بودم و شوهرم رو به موت بود شايدم كاراي بدتر هم ميكردم
آقاي همسر : ولي يه مرد حاضره بميره ولي يه همچين اتفاقي نيفته
من: تو كه اينقدر كوته فكر نبودي مسئله جون يه آدمه كه تازه شوهر آدم هم هست
آقاي همسر: نه كوته فكر نيستم ولي يه مرد براش سخته كه بعد از سه سال بفهمه خانومش بهش دروغ گفته
من: يه موقعهايي آدم چنان دچار استيصال ميشه كه نميتونه درست تصميم بگيره
اقاي همسر: نه من حاضرم بميرم ولي زنم باهام روراست باشه
من: خب اگه اين روراستي به قيمت جون آدم تموم بشه نميارزه
آقاي همسر:خب ميتونست اين پول رو از يكي ديگه بگيره و شوهرش رو هم قانع كنه
من: بابا جان آدم وقتي گير ميكنه فكرش كار نميكنه كه اومديم و فقط همين يه نفر حاضر بشه به آدم پول بده حتي اگه نيت پليدي داشته باشه . اصلا ميدوني چيه خواهش ميكنم تو مريض نشو چون اگه منم يه همچين مسئله اي داشته باشم تصميمات بدتر از اين بگيرم
آقاي همسر : نه شما يه همچين كاري نميكني
من: ممكنه بدتر ازاين هم تصميم بگيرم
آقاي همسر: من حاضرم بميرم ولي اينجوري معالجه نشم
من: تو كه ميدوني من طاقت مريضي ات رو ندارم
آقاي همسر: بله كاملا ميدونم يه سرماخوردگي ساده كه ميگيرم از ترس اينكه تو بداخلاق ميشي نميگم بهت
من: منكه ميگم اصلا طاقت مريضي ات رو ندارم ( واقعا راست ميگه ها اينقدر عصبي ميشم كه باهاش دعوا ميكنم كه چرا مريض شدي اصلا اصلا تحمل مريضي اش رو ندارم ) ميتونيم ريض نشي خب
آقاي همسر: شما هم ميتوني وقتي من مريضم نازم رو بكشي زود خوب شم
من: نه مريض نشو
آقاي همسر : حالا اگه مريض شدم قربون صدقه ام برو زود خوب بشم
من: نه مريض نشو
آقاي همسر : پس كي خودم رولوس كنم
من: تو هميشه لوس بودي
آقاي همسر : نه كمه بازم ميخوام خودمو لوس كنم
من: قربونت برم من عزيز دلم تو لوس خدائي هستي
آقاي همسر: نه خيرم بازم دوست دارم خودمو برات لوس كنم مگه من غير از تو كي رو دارم
من: پس قول بده مريض نشي خب؟ منم قول ميدم هميشه لوست كنم باشه
آقاي همسر : اي بابا باشه خب
من: قربونت برم من عزيز دلم پس قول داديا
نيروانا: پدرييييييييييييييييي شير كاكائو ميخوامممممممممممممم ( از سروصداي حرف زدن ما بچه ام بيدار شده بود )

اصلا اين حساسيت من در مورد مريضيش براي خودمم عجيبه