من و دلنوشته هام

بانوی چند هندوانه زیر بغل
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

این روزها تبدیل شدم به یه آدم کاملا ماشینی که داره خیلی سعی میکنه خودش رو به نحوی پرت کنه تو روزمرگی ولی زیاد موفق نمیشه

درست حس یه آدمی رو دارم که همه اش در حال بدو بدوئه و در عین دویدن ها میخواد یادش نره که باید از زندگیش هم لذت ببره و هر از چند گاهی ،یه لحظه ،خودش رو میندازه این ور گود تا لذت ببره ولی خیلی این لحظه اش کوتاهه در واقع یه لحظه اش واقعا معنای واقعی یه لحظه رو برای خوشی میده.

احساس می کنم هرچی میدوم بازم وقت کم میارم ،زندگی روال خودش رو داره ها ولی وقتی توی یه نفر ،میخوای پوزیشن چند نفر رو بپذیری همین حس بهت باید دست بده دیگه طبیعتا

برام جالبه که چرا نمی تونم یه زندگی بدون دویدن و متنوع رو تحمل کنم ،میرم جلو و خودم رو غرق می کنم و جالبتر اینه که از این خستگی هم ناراحت نیستم شاید جسمم خسته باشه ،شاید حس کنم به روابطم لطمه میزنه ولی از اینکه اینقدر میتونم بدوم ناراحت نیستم

هشدارهای آقای همسر رو میشنوم ،میدونم همه هشدارها از سر دلسوزیه واسه اینه که بیشتر غرق نشم و می پذیرم ولی وقتی به اجرا می رسه می لنگم و دوباره غرق میشم.

وقت کم دارم خیلی کم تا جایی که وبلاگ نازنینم هم تنها مونده و مقصرش منم چرا که خیلی چیزها میتونم این جا به یادگار بذارم و خیلی چیزها تو فکرم هست که بدرد این کار میخوره ولی اینقدر خسته میشم و وقت کم میارم که زورم فقط به اینجا می رسه.

دیشب آخرین جمله ای که قبل از خواب از دهانم بیرون آمد این بود که کاش چشم ببندم و باز کنم ببینم سال دیگه این موقع است ولی میدونستم که این جمله به معنای آن نیست که سال دیگه این موقع سرم خلوت تره این فقط یک آرزوی نشدنیه برای شخص من میدونستم این جمله فقط برای تسکین تن خسته ام بود و بس.