من و دلنوشته هام

آره والله خودمم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧
 

ما دو نفر زن و شوهر طبق شواهد و اظهار دیگران هردو تامون صورتهای جوانی نسبت به سنمون داریم و baby face هستیم حالا ممکنه یکی مثل شما که این حرف رو میشنوه بگه آخی خوش بحالتون ولی این قضیه بخودی خود مشکلاتی هم داره که میتونه دردُر ساز هم بشه مثلا:

آقای همسر برخلاف سلیقه اش و سلیقه ام مجبوره ریش پروفسوری بذاره !چرا؟ خب آخه ریشاش سفید شده ولی موهای سرش نه ! حالا چه مرضی داره؟ بابا تو محل کارش که یه همکار یه الف بچه بغل دستش کار میکنه و عملا زیر دستشه بزرگتر نشون میده و وقتی ارباب رجوع دارن میرن سراغ اون در حالیکه تصمیم گیرنده اینه البته تا زمانیکه کسی این مشکل رو نداره درکمون نمی کنه ها

یا مثلا در مواقعی که باید یه تصمیم اساسی واسه یه مسئله ای گرفته بشه ایشون رو بچه سال در نظر میگیرن در حالیکه 41 سالش شده و هم سن و سالاش کلی اهن و تلوپ به هم زدن این قضیه حتی توی ارتقاءشغلی و سمت و .... اینا هم خیلی تاثیر داره

یا در مورد خودم ، همین مسئله شغلی در مورد من هم صدق میکرد مدیر نگاه نمی کرد که من چه رزومه ای دارم نگاه میکرد به قد و هیکلم و قیافه ام فکر میکرد عددی نیستم خب

یا مثلا تو مهمونی و تو ی خیابون اگه بدون آقای همسر و دخترک باشم مورد توجه پسرهای 18 ساله قرار میگیرم و خنده ام میگیره وقتی بعد از اعلام شرایطم و سنم قیافه هاشون چه شکلی میشه همین  هفته پیش تو کلاس در حال تدریس بودم اونم جلسه اول یه دوره آموزشی وسط حرفم یکی از دانشجو ها گفت ببخشید استاد شما چند سالتونه من هرچی دارم به قیافه تون نگاه میکنم نمی فهمم شما چه جوری درس خوندین که با این سن دارین تدریس میکنین!؟ خب این قضیه باعث میشه که وهله اول تو کلاس خیلی جدی نگیرنت تازه این در حاله که بر خلاف سلیقه ام مجبورم مانتو شلوار غیر اسپرت و کفش خانمانه! بپوشم

چند روز پیش میخواستم برای اولین بار برم یه دانشگاه جدید که برای این ترمشون دو تا کلاس بهم دادن کلی از شب قبلش همه مانتو شلوارهای به ظاهر مناسبم رو دونه دونه می پوشیدم و جلوی آقای همسر دفینه راه رفتم تا ببینم اون چه نظری داره که اونم کلی می خندید و می گفت آهان حقته اینقدر سر این ریشهای من مسخره ام کردی که خودت گرفتار شدی

آخرشم حرصم گفت و کنم ای بابا چرا اعتماد به نفس نداری اگه قراری  بخاطر بچگونه بودنت و ندید گرفتن رزومه ات ردت کنن بذار این اتفاق بیفته و فردا با یه مانتوی ساده مشکی و شلوار معمولی پارچه ای و یه کفش کالج رفتم

از لحظه ای که وارد شدم آقاهه مسئول آموزش هی پرسید شما خانم ن ای !؟ دوباره دودقیقه بعد دوباره پرسید شما خانم ن ای؟! هی منم با لبخند گفتم بله هی دواره گفتم بله و کاملا تعجب رو تو چشاش میخوندم

ولی بعد پاشدم پاکت رزومه ام رو گذاشتم جلوش و گفتم من فلان روزها میتونم در خدمتتون باشم الانم بمرخص میشم از حضورتون بهم خبر بدین لطفا البته هی تو دلم به خودم نهیب میزدم که خودت رو دست کم نگیر و خداحافظی کردم و اومدم بیرون

میدونین چی شد؟ بهم زنگ شد فکر میکردم فقط قراره یه کلاس و یه درس رو تدریس کنم ولی گفت خانم ن دستم به دامنت لطفا بجای یه روز دو روزت رو واسه من خالی کن آخه فلان درس رو هم میخوام تو تدریس کنی