من و دلنوشته هام

سرزمین آتیشه کیشه کیشه کیشه
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
 

چمدانها را خالی می کنم و شروع می کنم به جمع و جور کردنشان ، میدانم که فردا خیلی کار دارم و هرجوری هست باید امشب رسیده و نرسیده همه را جابجا کنم .

کلی لباس روی هم تلنبار شده اند که باید شسته شوند طوری که دیگر در سبد لباس چرکها جا نمی شوند و مجبور شدم بقیه شان را در تشت خالی شان کنم ، سبد رخت چرکهای دخترک هم دست کمی ندارد.

سوغاتی هارا جدا می کنم و روی مبل دم در جاشان می دهم و با آرامش می خوابم ، درست است که تنم از آفتاب کیش جزغاله شده است ، درست است که تا هوای این شهر دود گرفته را تنفس کردم حساسیت و خارش کف دستم برگشت ، درست است که از راه نرسیده در ترافیک گیر کردم ، درست است که دوست خوبمان که میزبانمان بود سنگ تمام گذاشت ، درست است که یک عالمه خوش گذشت درست است که با ورود به این شهر پرهیایو و همیشه شلوغ کوله باری از کارها قبل از ما وارد خانه مان می شوند و من نمی دانم چطور باید با این وقت کم همه را انجام دهم

ولی واقعا هیچ جا خانه خود آدم نمی شود.