من و دلنوشته هام

فامیل کرایه ای !
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

میگه آره دیگه پسرم هم داره میره کانادا

میگم آخی به سلامتی

میگه آره ولی خیلی تنها میشیم دخترم که استرالیاست و من نهایتا دوسالی یه بار میدیدمش و حسرت بغل کردن نوه ام به دلم هست حالا اینم از پسرم که داره میره کاش بچه نداشت حالا که به بچه اش اینقدر وابسته ام داره میره

میگه نمی دونی وقتی میگن میایم خونه تون چه ذوقی میکنم باور کن از شب قبل همه کارامو میکنم که وقتی نوه ام میاد فقط باهاش بازی کنم واسه اش قصه میگم ، لگو درست میکنیم،نقاشی میکشیم و بغض میکنه

با شخصیتی که ازش سراغ دارم اینقدر مغرور هست که احساساتش رو نشون نده ولی به وضوح پای تلفن اشک رو توی چشماش حس میکنم

من فقط می تونم همدردی کنم

میگه میدونی بزرگترین افتخار این روزام اینه که نوه ام به همه میگه مامان پروین دوستمه مامان بزرگم نیست

میذارم حرف بزنه تا تخلیه بشه ، میدونم نیاز داره ، میدونم دلش پره  

منم بهش از ارتباط دخترک و مامان بزرگها و بابابزرگها میگم و حرف میزنم

یهو وسط حرفهامون میگه راستی شماها چرا اقدام نمیکنین واسه رفتن همه دیگه دارن میرن

حالا دیگه نوبت من میشه برم بالای منبر

میگم دلم نمی خواد بچه ام طعم بی کسی رو حس کنه ، میگم دلم میخواد بچه ام معنی پدر بزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه داشتن رو بچشه میگم دوست دارم بچه ام وقتی به 15 سالگی رسید سردرگم نباشه مال کجاست، میگم حاضرم کمبودهای اینجا رو داشته باشه ولی کمبود محبت نداشته باشه ، میگم عمیقا اعتقاد دارم داشتن خانواده خیلی خیلی توی شکل گیری شخصیت اجتماعی بچه ام تاثیر داره و من ترجیح میدم یه دختر معمولی باشه ولی شاد باشه بدونه ریشه اش کجاست ،میگم میخوام بچه ام معنی فامیل رو فقط به فرودگاه و گریه نبینه ، دوست دارم بچه ام بدونه مادربزرگی هم هست که باید عاشقش بود و بغلش کرد و باهاش تو رختخواب غلطید بدون اینکه حس کنه این قضیه موقتیه

میگم دوست دارم بچه ام با تعصب به ایرانی بودنش بار بیاد ، میگم میدونم این ایران اون ایران ایده آل نیست ولی هرچی هست وطنشه و من نمی خوام سردرگمش کنم

میگم شاید بعدها پشیمون بشم ولی در حال حاضر فکر اینکه برم یه کشوری که نه فرهنگش برام آشناست نه زرق و برقش واسم اینقدر گیراست که پا رو احساساتم بذارم آزارم میده

میگم من خیلی ها رو دیدم که اون ور آبن و همه اش دارن شعار میدن که اینجا اله اینجا بله ولی وقتی میبینیشون یه غمی تو چشماشون میبینی که حاصل تنهایی،حاصل بی هویتی، حاصل غریبگی،حاصل نگاه نا آشنای اون وریا و... هست و من نمی تونم بپذیرم .

میگم شاید اگه یه موقعیتی برای ادامه تحصیل برام پیش بیاد موقتا قبول کنم که برم ولی برای همیشه نه اصلا نمی تونم این نعمتهای احساسی رو از خودم و بچه ام دریغ کنم ترجیح میدم بچه ام چهار تا امکانات کمتر داشته باشه ولی بتونه تو مملکت خودش احساس تعلق کنه و با فامیلش حال کنه تا کمبود عاطفی رو حس نکنه.

سکوت کرده تا الان ولی یهو میگه خیلی دوستت دارم آی تک ، آفرین به این شخصیتت و افکارت

میگم البته بد برداشت نکنینا به نظر من هرکسی یه جور فکر میکنه شاید در موقعیت بچه های شما بودم که اینقدر امکانات مالی و تحصیلی و همه چیزم عالی بود سعی میکردم یه کشور دیگه و شرایطش رو امتحان کنم  ولی با شرایط کنونی ام که هرجا برم آسمونم همین رنگه نمی خوام این بعد عاطفی رو فدا کنم.

میگه راستی یه چیزی بگم می دونی فلانی ( یکی از اقوام مشترک) مجبورشده واسه جشن بابابزرگ و مامان بزرگ مدرسه بچه اش یه پولی برای مدت یه سال به یه پیرمرد و پیرزن بده تا برای مدت یه سال واسه بچه اش که اصلا نمی دونسته معنی واقعی مادر و پدربزرگ چیه این نقش رو بازی کنن؟!

میگم همین دیگه من نمی خوام بچه ام از داشتن یه همچین نعمتی محروم بشه و واسه اش پدربزرگ و مادربزرگ کرایه کنم ،ببینم اون آدم برای سال بعدش میخواد چیکار کنه؟ باز یه زوج دیگه کرایه میکنه؟