من و دلنوشته هام

کلاس آداب غذا خوردن به کودکان
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

نسکافه صبحم را نخورده ام چون تمام شده بود بنابراین انگار چیزی را گم کرده ام

دخترکم دو ساعت زودتر از خودم از خواب بیدار شد ، خودش رفت دستشوئی و سی دی مورد نظرش را گذاشت و دید و بعد دی اس اش را برداشت و بازی کرد تا من بیدار شدم و شیرکاکائوی هرروز صبحش را دستش دادم .لبخندی زد و صبح بخیری گفت و دوباره مشغول بازی اش شد کمی از بازی کردنش نگرانم ولی به خودم دلداری میدهم که حتما چون برایش جدید است جذابیت دارد و چند وقت دیگر عادی خواهد شد.

کمی نگرانم نه برای دخترک برای مسئولیت دو جلسه تدریسی که به عهده گرفته ام و تجربه اش را ندارم ، پنج سال است تدریس میکنم ولی برای آدم بزرگها که حتی شاید بعضی هایشان میزان تحصیلات و سن شان از من بیشتر بوده ولی این دو جلسه فرق میکند این دو جلسه تدریس را روی رفاقت با یکی از دوستان به گردن گرفته ام ، آن هم تدریسی که تجربه اش را ندارم نه که با محتوای مطالب مشکل دارم که مثل آب خوردن است برایم با مخاطبانم که همگی زیر 8 سال سن دارند باورم نمیشود که این کاررا قبول کرده ام چون همیشه به این اعتقاد داشته ام که تنها بچه ای که توانسته ام به نحو عالی ارتباط برقرار کنم دخترک خودم بوده است و همیشه برایم سخت ترین کارها ارتباط با بچه ها بوده است و اگر زمانی مجبور به انتخاب شغلی باشم شاید آخرین انتخابم مربی مهد و بچه ها بودن باشدولی روی رفاقت و دوستی مجبور شدم قبول کنم البته به شرط اینکه دو جلسه بیشتر نباشد نه حوصله اش را دارم نه وقتش را و نه علاقه اش را ولی مسئولیتی است که قبول کرده ام و باید به یک جایی برسانمش آنهم یک جای مطلوب که هم بچه ها راضی باشند هم دوستانم و از همه مهمتر خودم.

خنده ام میگیرد از اینکه از این ترم قرار است در دانشگاه تدریس کنم ولی فردا که باید به بچه ها درس بدهم سختم است. 

بروم نسکافه ام را تهیه کنم که شاید همه این افکار بخاطر نرسیدن کافئین به مغزم است.