من و دلنوشته هام

مغز بیگناه من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
 

اگه این روزها می شد یه دوربین ثبت حالات روحی توی مغزم داشتم قطعا داغ می کرد و میترکید من این رو مطمئنم چون به قدری فکرم مشغوله و مشوشه که خودم هم دیگه دارم میترکم .

از یه طرف خواهر شوهر بزرگه که حکم یه دوست خوب و صمیمی رو برام داره از آلمان اومده که هم من هم دخترک بخاطر داشتن یه دخملی هم سن دخترک خیلی دلمون میخواد همه اش اونجا باشیم

از یه طرف خواهر شوهر کوچیکه قراره یه فرشته کوچولو به جمع خانواده مون اضافه کنه و من همه اش دوست دارم پیشش باشم

از یه طرف دو روز دیگه امتحانام شروع میشه که فقط امتحان اولم خودش یه غوله که هزار روز وقت میخواد برای خوندن و پاس کردنش

از یه طرف باید کادو برای نی نی جدیده بخریم و هنوز بودجه اش تامین نشده

از یه طرف موندم تو این هاگیر و واگیر تولد دخملی خودم رو چیکا ر کنم

از یه طرف نگران همه امحانامم که پشت سر هم و سختند و من هم سرسختانه اصرار دارم تو این وضعیت نمرات خوبی هم داشته باشم و به پاس کردن قانع نمیشم

دلمم درد میکنه

گردنمم گرفته

دلمم هم همینطور

موندم این روزها دخترک رو کجا بذارم که هم بهش خوش بگذره هم من وقت داشته باشم به کارام برسم

و

و

و

خیلی خیلی کارها که دقیقا همه شون باید تو همین یه ماهه جمعشون کنم و منم و یه مغز داغ کرده و قاطی پاطی

 

پ.ن: دیروز برای جشن فارغ التحصیلی دخترک حسابی خوشگلش کردم و فرستادمش مهد اونجا دیدم جشن روز چهارشنبه خواهد بود و من تاریخش رو اشتباه متوجه شدم دخترک جلوی میر مهد برگشته میگه مامی من خیلی قاطی پاطیه این روزها

دیدم اونم فهمیده من مغزم هنگ کرده