من و دلنوشته هام

دخترک دوست داشتنی من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

صبح که از خواب پاشدم طبق معمول بدون خوردن حتی یه قطره آب دخترک رو بردم مهدکودک و راه افتادم سمت پاسداران تا برای آقای همسر که پس فردا تولدشه کفش مورد نظرم رو بخرم

مغازه هنوز باز نکرده بود ساعت رو نگاه کردم نه و نیم بود ،حرصم گرفته بود ولی از پشت ویترین شروع کردم به برانداز کردن کفشها ، حالم خرابتر شد وقتی قیمتها رو دیدم ، درحقیقت اصلا فکر نمی کردم قیمتهاش اینهمه بالاباشه البته منم اوضاع جیبم خراب بود.

راه افتادم برم سوار تاکسی بشم برم سمت خیابون ولیعصر ولی دیدم تمام تنم داره میلرزه ، یه خستگی خیلی خیلی وحشتناک که اصلا نمی دونستم مال خالی بودن شکممه یا در اثر دیدن قیمت کفشها یا هوای گرم خیابون ،هرچی بود تحمل موندن تو خیابون رو نداشتم و میخواستم هرچه سریعتر برگردم خونه.

با همون لباس افتادم رو تخت و خوابم برد تا چشمم رو باز کردم دیدم وای داره دیر میشه و دخترک رو باید بیارم با همون حال خرابم که هی هم داشت خرابتر میشد بدوبدو رفتم دخترک رو آوردم و سعی کردم اصلا چشم تو چشم دخترک متعجبم نشم  

ناهار نداشتیم ، گوشت چرخ کرده هم نداشتیم که بتونم سریع برای دخترک ماکارونی درست کنم گریه ام گرفته بود سریع یه بسته کتف مرغ که دخترک عاشقشه رو درآوردم و گذاشتم تو مایکروویو و به دخترک گفتم حالم خوب نیست و دراز کشیدم .

چشمام بسته بود و فکرم مشغول ،دخترک آروم کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازشم و در عین حال قربون صدقه رفتنم یک آن احساس کردم تمام انرژی بدنم برگشته بغلش کردم و ازش تشکر کردم با چشمای سیاهش نگاهم کرد و من رو بوسید.

پاشدم غذاش آماده بود تا گذاشتم جلوش چشماش برقی زد و گفت به به غذای محبوب من ،باز احساس کردم یکی یه انرژی فوق العاده ای به من تزریق کرد

من دیگه خسته نبودم

مرسی دخترک خردادی من که میدونی چه جوری تو خرداد ماه مشترکمون یه مادر خردادی رو چه جوری شاد کنی