من و دلنوشته هام

نامزدي2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٢
 

و اما ماجراي نامزدي پرماجرا:

والله اين پسرعموي مرحوم ما يه دختر و يه پسر داره كه دخترش فوق العاده احساس با شخصيتي و با كلاسي و فضل و كمال ميكنه و تا حدودي هم فمينيست تشريف دارن و ناز نازي بار اومده البته ناگفته نمونه كه نسبت به همسن و سالاش ( متولد 62 هست و دقيقا همسن خواهر من )دختر پخته ايه ولي اونجوري كه خودش و مادرش مدعي فضل هم هستند نيست .
هميشه توي صحبتاش عنوان ميكرد كه من حتما با كسي ازدواج خواهم كرد كه ال باشه و بل باشه و اصلا بدم مياد يكي از در بياد تو براي خواستگاري و من بله بگم و اين حرفها .
هميشه ميگفت شوهر من بايد آدم پخته و باسواد و همه چي تموم باشه.
هميشه به خواهر من ميگفت من نميدونم چرا بعضي دخترها اينقدر ارزون خودشون رو ميفروشن من يكي اين كاررو نميكنم ( اين حرف اصولا باعث حرص خوردن خواهر من ميشد چون هميشه با طعنه عنوان مي شد )
خلاصه ما انتظار داشتيم وقتي بخواد ازدواج كنه شاخ فيل را بشكونه
وقتي شنيديم كه يه پسري سه هفته پيش اومده خواستگاري و خانم جواب مثبت داده چشم هممون گرد شد بعد از سر كنجكاوي و اينكه عملا بصورت غير مستقيم پدر من قيمش محسوب ميشد ( البته نه قانونا فقط چون خيلي رابطه نزديكي داريم همه اجازه هاي صوري رو پدرم ميداد ) ازش پرسييديم كه خب پسره چي هست كي هست . البته مامان و بابا رفتن بله برون كه بعد از برگشتن گفتن خانواده اش خيلي مومن هستن و يكي از برادراش فرمانداره يكي شهرداره و ...
قابل توجه اينكه اصلا اين رختر خانوم و اصولا خانواده ما زياد مومن بازي و اينا نداريم يعني اصلا اهلش نيستيم
بعد از كمي پسر و جو فهميديم طرف 6 تا برادر غير از خودش داره كه من يكي ديگه داشتم سكته ميكردم همگي ازدواج كردن غير اي يه دونه
گفتم خب اينم يه مشكل با خانواده پرجمعيت سركردن كار ماها نيست
پسره تنها امتيازش اين بود كه فوق ليسانس ارتباطات داشت ( كه البته همچين هم كار شاقي نيست چون اصولا خانواده ما همه تحصيلكرده هستن )
يه خونه 70 متري اونم تو شهر اردبيل هم كه شاهكار نبود
دور سر من علامتهاي سوالي بود كه ميچرخيد چون با شناختي كه از دختر پسرعموم دارم خواستگارهاي آنچناني رو مثلا سر اينكه دماغ مامانش كج بوده رد كرده خيلي برام عجيب بود
خلاصه كه مارفتيم نامزدي ( خانم پسرعموم اهل اردبيله و اونا همونجا زندگي ميكنن ) البته به سبك تركها عقد كردن همون نامزدي محسوب ميشه :
خانواده خانم پسرعموم از خانواده هاي سرشناس اردبيل هستن و فوق العاده پولدار و تحصيلكرده و شيك و پيك. خانواده ما هم كه اي بدكي نيستيم جزو آدم حسابي ها محسوب ميشي اگه خدا بخواد ( حمل بر خود ستائي نذارينا فقط براي اينكه جو رو حس كنين دارم توضيح ميدم )
بعد از اينكه ما دور هم جمع شديم منتظر مونديم تا خانواده پسر بيان البته مجلس زنونه بود بدليل مومني خانواده پسر
بعد از نيم ساعت در باز شد و حدود 50 نفر وارد شدن (قابل ذكره كه مهموني فقط مال اعضاي درجه يك بود يعني فقط خواهرا و برادرا و ....)
باورتون نميشه ولي همه ماها هاج و واج داشتيم نگاهشون ميكرديم :
يه مشت آدم فوق العاده سطح پائين و ازگل
6
تا جاري داره اين خانم كه دو تاشون هم كوچيكتر از خودشن و هركدوم 4 الي 5 تا دختر دارن
موهاي شينيون خنده دار .لباسهاي پولك دوزي شده رنگي . آرايشهاي قرمز و صورتي و بنفش .
حاضرم قسم بخورم مدرك تحصيلي كل اون جمع رو روي هم ميذاشتي سيكل هم نميشد
من قصد توهين به اين قشر رو ندارما ولي قبول دارين دو تا خانواده بايد به هم بيان
حالا داشته باشين لباس عروس خانوم مارو :
خاله اش از آلمان براش يه لباس سفارشي مارك دار با كفشش و تاج مخصوصش فرستاده بود.

ماها هم كه همه مون لباسهاي شيك و پيك

من تمام مدت فقط داشتم به اين فكر ميكردم كه چرا و به چه دليلي جواب مثبت داده

پسره توي صدا و سيماي استان اردبيل مدير فيلمبرداريه يعني يه شغل تقريبا معمولي و تازگيها هم يه شركت تبليغاتي زده

قيافه اش هم كاملا معمولي يعني يه تيپ كاملا مردونه ولي مثل خانواده اش ضايع نيستا

يه خونه 70 متري

يه خانواده پرجمعيت

مادر نداره و پدرش دوسال پيش يه زن دوم گرفته

خواهر هم نداره در عوض 6 تا زن برادر داره كه همشون چادري اند ( بازم ميگم قصد توهين ندارما فقط به خانواده ما اصلا نميان )

تازه يه چيز جالبتر اينكه : دختر پسرعموم برگشته گفته من اعتقادي به مهريه ندارم و پدرم هميشه ميگفت من دخترم رو به چند تا سكه نميفروشم و اين حرفها و فقط يه سكه كافيه و پسره هم كاملا استقبال كرده

و باباي من كه تو جمع بوده گفته عزيزم منم اعتقادي ندارم ولي شماها سه هقته بيشتر نيست با هم  آشنا شدين و اين حرفها مال كساييه  كه همديگرو خوب ميشناسن و آقاي داماد گفته منم براي حسن نيتم و ضمانت زندگي دخترتون و بخاطر اين گذشت عروس خانوم خونه ام رو به نامش ميكنم كه ديگه جو آروم شده ولي دوروز بعدش اين آقا گفته راستش خانواده ام با اين قضيه مخالفت كردن و گفتن از كي تا حالا خونه يه مرد به نام زنش بايد بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و گفته قول ميدم ظرف چند روز آينده اين كاررو بكنم ناگفته نماند كه ايشون عنوان كرده بودن كه من اصولا اجازه دخالت به خانواده ام رو نميدم و مرام من از خانواده ام جداست و من مثل اونا نيستم و اينا  

ناگفته نماند كه من ايشون رو ديدم احساس بدي بهم دست ندادا به نظرم پسر پر و باسوادي اومد و احساس كردم اصلا مثا خانواده اش فكر نميكنه ولي شما بگين بالاخره كه از اون خانواده اس ديگه درسته ؟ فرهنگش بالاخره همونه ديگه؟بالاخره نميتونه كه اون خانواده رو بذاره كنار؟ اصلا گذاشتنش هم صحيح نيست يالاخره خانواده اش هستند . حالا مثلا تصور كنين يه روز اين عروس خانوم بخواد فقط اعضاي درجه يك اين آقا رو دعوت كنه خونشون واي بايد از 50 نفر پذيرائي كنه يا مثلااومديم و دوتا از اين جاريها از عروس خانوم خوششون نياد براي اعصاب خرد شدن كافيه ديگه نه؟

نميدونم نميدونم من نگرانم ميدونين اين دختر براي من مثل يه خواهر عزيزه و نگران انتخابش هستم فقط اميدوارم پشيمون نشه اين روزا همه فكر و ذكرم همين شده