من و دلنوشته هام

آن ور احساساتی یک خردادی بی جنبه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
 

میدونی چیه؟ تحمل اشکهایت حتی به اندازه دوسه قطره و حتی تنها به دلیل یادآوری یک خاطره برایم زجرآور تر از گریه طولانی خودم هست و قتی این اتفاق می افتد من بهانه دستم افتاده که یاد مادربزرگم و آن لحظه شیرینی که دست روی شکم قلمبه من بگذارد و من لبه تختش نشسته باشم و آن عکس یادگاری را بگیرم که وقتی عکس چاپ شده رو ببینم عمق لذت رو توی چشمهای نورانی اش ببینم و بدونم که دو ماه دیگه پیش ما نیست بیفتم و اشک بریزم و یا یاد صندلی داغ کلاس زبان دانشگاه بیفتم  که دلیل بچه دار شدنم رو به انگلیسی شکسته بسته ، درخواست مادربزرگ مریضم  عنوان کنم و اشک بریزم . یا یاد کتاب ((دا)) که دارم میخونمش و صحنه آخر وداع زهرا با جنازه پدرش رو بکنم و مثل همه صحنه های عزاداری خودم رو جای صاحب عزا بذارم و گریه کنم و یا ... اصلا میدونی چیه من عادت ندارم اشکهاتو ببینم تورو خدا همیشه بخند همیشه مثل همیشه که مهربونیا

اینجوری باعث نمیشی من تا دو صبح کله ات رو بغلم بگیرم  وریز ریز اشک بریزم که تو بیدار نشی و بد صبح ببینم به به چه چشمهای پف آلودی دارم من و باید همین الان حاضر شم برم عکس پرسنلی بگیرم . چه شود اون عکس پرسنلی با مقنعه تا دماغ جلو آمده که دو تا چشم پف کرده زینت بخش اون میشن . تازه وقتی میشینی به دلیل گریه ات هم فکر میکنی اصلا یادت نمیفته چرا باید اون اشک میریخت و اصلا تو چرا گریه ات گرفت اصلا بابا من جنبه ندارم .