من و دلنوشته هام

شهر من تبریز
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

وقتی مجبور میشی این چند روز تعطیلی رو بخاطر فوت دو نفر از اقوام پاشی بری تبریز  احساسات دو گانه ای میاد سراغت هم ناراحتی که آقای همسر طفلکی رو سه روز تنها میذاری و میری چون اون نمی تونه مرخصی بگیره هم احساس خوبی داری که می تونی وظیفه ات رو انجام بدی و میری ختم کسانی که هم اطرافیانشون ازت انتظار دارن هم خودت دوست داری حتما باشی

وقتی میخوای چمدون خودت و دخترک رو آماده کنی به این فکر می کنی که خب داری میری ختم و بنابراین نیازی به لباسهای مهمونی نداری و برای خودت فقط چند دست لباس ساده مشکی و شلوار جین و تی شرت و پلیور برمی داری و میری اونجا میبینی حتی اعضای درجه یک اونی که فوت کرده لباس های آنچنانی با طلاهای آنچنانی تر دارن یه حس خاصی میاد سراغ توئی که یه شلوار مشکی ساده و یه پلیور مشکی یقه اسکی پوشیدی و تنها تزئینت حلقه ازدواجته هم خوشحالی از این ساده پوشی هم حس معذب بودن که چرا دیگران همه کت و دامنهای به اون شیکی پوشیدن و تو فکر کردی که جاش نیست خودنمائی کنی

 

وقتی میخوای از اون چند روز استفاده کنی و بری خونه دوستهای قدیمیی که یه سالیه دو تا بچه به جمعشون اضافه شده و تو اولین بارته میبینیشون و دوست داری برای هرکدوم از اون بچه ها اسباب  بازیی بخری که خوششون بیاد و کیف کنن بخری ولی شهر رو زیر و رو می کنی و نگران اینی که فکر نکنن تو دوست نداشتی چیزبا ارزشی بخری و آخرش هم فقط با خرید باربی انتخابی دخترک برای خودش دست خالی می مونی و مامان بهت پیشنهاد میده که چون این جا مده! همه یه شاخه گل نقره می خرن تو هم ترغیب میشی یکی یه دونه شاخه گل نقره برای اون دو تا کوچولو ! بخری و ترجیح بدی ماماناشون خوشحال شن نه خود بچه ها  و جالبی قضیه اینه که قیمت اون شاخه گلها کمتر از اون اسباب بازیها بوده و تو در تعجبی از اینکه متظاهر بودن این آدمها روی تو هم تاثیر داره میذاره.

 

وقتی میری تو صف ! نقره فروشی و میبینی دقیقا مثل صف شیر همه به نوبت ایستادند تا نقره بخرن داری شاخ در میاری ومجبوری یه 45 دقیقه ای تو صف وایستی تا دو شاخه گل نقره تزئین شده بخری! گفت و گوهای اطرافیان که اومدن خرید نقره متعجبت میکنه یعنی واقعا می مونی دو تا جوونی که میتونن دومیلیون پول یه کشکول نقره به اون گندگی رو به راحتی و بدون دردسر بدن چرا نمی رن با اون پول کارای دیگه ای که برای جوونها کیف بیشتری داره انجام بدن یا نه چرا اون دو میلیون رو نمی دن یکی دردش رو دوا کنه میدونی که کسی که داره دو میلیون پول نقره بده داره که با پولش کیف کنه شایدم واقعا به دیگران کمک کنه ولی تو کتت نمی ره دو میلون پول رو بدن اون ظرف زشت رو بخرن اونم براحتی و بدون هیچ حساب کتاب کردنی.

 

وقتی میبینی تو جمع فامیل و دوستان هم به فکر مارک فلانن و خونه زیر 200 متر رو قفس می دونن و همه زندگیشون رو با حرص زدن توی این موارد سیر میکنن میبینی چقدر ازشون فاصله داری

 

از همه جالبتر و تاسف بارتر وقتی میبینی توی  کوچه بازار همه با بچه هاشون فارسی صحبت می کنن تازه اونم با لهجه های وحشتناک دلت میگیره خیلی هم میگیره چقدر تو این 15 سالی که تو نبودی دنیاشون فرق کرده پس کوش اون حس ناسیونالیستی ؟ توئی که بچه ات و همسرت فارسن داری زور میزنی دخترکت زبان مادریش رو یاد بگیره کجا و اونائی که توی محیطن و آذری اند ولی زور میزنن شکسته بسته با بچه هاشون فارسی حرف بزنن و تو میدونی که توجیهشون غلطه چون بچه فارسی رو هم ناخودآگاه یاد خواهد گرفت و این کارشون غیر از این که اصالتشون رو از بین ببره سود دیگه ای نداره ، تو ناراحتی و دخترک خوشحال چون دیگه حرف همه مردم کوچه بازار رو متوجه میشه و احساس غربت نداره .

 

وقتی میبینی مردم ، مردم اون 15 سال پیش نیستن ، خیابون ها ، خیابون های اون موقع نیستن ، وقتی ساختمونهای خوشگل یه طبقه همه شدن برجهای چند طبقه* ، وقتی بازار سنتی چیزی ازش نمونده و همه رو خراب کردن و یه تیکه کوچولو مونده ، وقتی تو خیابون گدا** میبینی ، وقتی دیگه وسط بهمن ماه اونجا هم برف نمی بینی وقتی وقتی وقتی ....

دیگه احساس میکنی شهری که توش بزرگ شدی ، آدمهاش رو نمیشناسی ، هنوزم دوستش داری ولی باهاش احساس غریبگی میکنی .

 

 

*:میگن تبریز شده بزرگترین شهر برج ساز کشور

**:یه زمانی افتخار تبریز این بود که تنها شهر بدون گدای تبریز بود و معروف بود به این لقب طوریکه توی ورودی فرودگاه روی یه بیلبورد نوشته بود به شهر بدون گدا خوش آمدید ،یادش بخیر