من و دلنوشته هام

نامزدي1
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
 
پنجشنبه قرار شد من و نيروانا هم به همراه مامان و بابا بريم اردبيل براي نامزدي دختر پسرعموم

البته چند روزي بود كه تصميم داشتيم ما هم بريم ولي به چند دليل جدي نشده بود اول اينكه دلم نميخواست بدون آقاي همسر برم و منتظر بودم ببينم كارش جور ميشه كه با ما بياد يا نه كه متاسفانه نشد و مجبور شد بمونه و بره سر كار. دوم اينكه اميد داشتم كه بليط هواپيما جور بشه كه نشد ولي هركاري كردم كه نرم دلم نيومد باز اونم دلايلي داشت اول اينكه خب دلم ميخواست به هر بهانه اي از تهران خارج شم دوم اينكه خانواده پسرعموم خيلي برام عزيز و نزديكن ( پسرعموي من حكم برادرم رو داشت كه سه سال پيش طي يه شوك بزرگي كه به همه فاميل داد در سن 48 سالگي با ايست قبلي فوت كرد . دقيقا اگه من برادري داشتم و فوت ميكرد به همين اندازه شوكه مي شدم ) و حالا تنها دختر اون پسرعموم داشت نامزد ميكرد و من هرچي فكر ميكردم ميديم بايد برم . يادمه كه توي تمام مراسم ازدواج من اين پسرعموم همه كاره من بود از شاهد عقد گرفته تا برگزار كننده عروسيو همه چي .

خلاصه كه ما رفتيم ولي با چه وضعيتي :

آژانس گرفتيم ( يه آر دي ) اولا كه آقاي راننده يادش ميرفت ترمز كنه و آخرين لحظه ما مثل اسب ميپريديم جلو دوم اينكه حوالي ساعت 11 شب كه رسيده بوديم نزديكاي آستارا آقاي راننده خواست بنزين بزنه برگشت توي ماشين گفت نميتونم بنزين بزنم . دستگاه ميگه محدوديت زمان داري....
ما هم با تعجب گفتيم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت منم نميدونستم ميگه چون امروز دودفعه بنزين زدي براي بار سوم بايد صبركني ساعت 12 بشه بعد بزني..............
خلاصه شده بوديم سيندرلا و صبر كرديم كه ساعت 12 بشه تا اجازه بنزين زدن داشته باشيم و جالب اينجا بود كه وقتي پرسيديم يعني چي ؟ چرا فقط دوبار ميتونين بنزين بزنيم گفتن همينه ديگه قانونه.............. يعني خودمون نميتونيم مديريت كنيم كه مثلا 100 ليتر رو تو چند نوبت در ماه ميتونيم بزنيم و جالبتر اينكه گفت اگه مثلا بار اول 10 ليتر بزني بار دوم هم 5 ليتر باوجود اينكه از نظر سهميه كم نداري ولي چون دودفعه زدي بايد صبر كني روزت تموم بشه
كم كم براي دستشوئي رفتن هامون هم سهميه بندي خواهند كرد منتظر بمانيد .

در مورد نامزدي حتما توي يه پس جدا مينوسم چون واقعا نوشتن داره
برگشتني هم تصميم گرفتيم با سمند برگرديم كه آقاي داماد گفتند آشنا دارم ما هم خوش و خرم كه خيالمون ديگه راحته و اينا
واي كه چشمتون روز بد نبينه وسطهاي راه يه چيزي گفت تقققققققققققققق
بله لنت ماشين دررفت به همين راحتي
خلاصه يه ساعت معطل شديم تا لنت عوض شد كمي كه گذشت ديديم بقولي ماشين ريپ ميزنه كه آقاي راننده در كمال خونسردي گفتند روغن ماشينم تموم شده عوض ميكنم درست ميشه
نيم ساعت هم سر اين قضيه معطل شديم
بعدش ولي بازم ريپ ميزد خلاصه معلوم شد كه ماشين صفحه كلاج تموم كرده كه اونم وسط جاده نميشد خب

خلاصه كه ماشين فقط با دنده چهار راه ميرفت و ما با بدبختي تمام رسيديم تهران

البته يه حسني هم داشتا نبايد بي انصافي كرد : زمان برگشتن ماشين يه تلويزيون كوچيك داشت كه حسابي نيروانا رو سرگرم كرد و بچه ام اصلا اصلا اذيتم نكرد

داستان نامزدي بماند براي بعد