من و دلنوشته هام

هفته کتاب من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

چند وقتی بود که اون بازارچه کوچیک و خلوت کتاب نزدیک دانشگاه توجهم رو جلب کرده بود و دلم میخواست برم توش و کتابها رو زیر و رو کنم ولی از اونجائیکه ساعات و برنامه های کلاسام اینقدر فشرده بود که هر دفعه میرفتم دانشگاه فقط بدو بدو میرفتم توی کلاس و بعد بدو بدو برمی گشتم تا اینکه هفته پیش برای صحبت با یکی از استادها درباره پروژه ام خارج از برنامه همیشگی رفتم دانشگاه که استاد مربوطه نیومده بود و من مجبور شدم همونجا توی حیاط با صفای دانشگاه روی نیمکت بشینم و با اس ام اس به استاد کارم رو راه بندازم و با گربه های خوشگل و تپل توی حیاط خوش و بش کنم ولی از اونجائی که یه اخلاق گندی دارم اونم اینه که وقتی به برنامه ای که داشتم درست نرسم باید حتما یه کا رمفیدی دست و پا کنم یاد اون بازارچه کتاب خلوت افتادم به حالت یورتمه خودم رو رسوندم اونجا.

بازارچه هیچ مشتری نداشت غیر از من ، منم وقتی مغازه های بزرگ پر از کتاب خلوت رو دیدم هیجانی شدم ، یکی در میون مذهبی بودند که من ردشون می کردم و بقیه رو واردشون شدم و یه دل سیر تماشاشون کردم و توی دلم قربون صدقه کتابها می رفتم و البته بعضی ها رو هم با تعجب و تمسخر نگاه میکردم و نمی دونستم واقعا مخاطبانشون کیا می تونن باشن.

در هرصورت وقتی دیدم یه کتاب از خانم پرینوش صنیعی که شاید جزو معدودترین نویسنده های امروزی هستند که نوشته هاشون به  من کاملا می چسبه یه کتاب نوشتند که من ندیدم سریع برش داشتم : رنج همبستگی زندگی لاله و لادن بود

چند تا کتاب دیگه هم برداشتم از جمله روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور که خیلی وقت بود میخواستمش و دو سه تا کتاب دیگه

همون روز اول رنج همبستگی رو تمومش کردم و شاید یه روزی توی همین روزها یه چیزهایی در موردش نوشتم و رفتم سر وقت دومی

خیلی بهم مزه داد واقعا یه کار خارج از برنامه که شارژم کرد اصولا پرسه زدن توی کتابفروشیهایی که صاحبش مثل موی دماغ دنبالت راه نیفته و اینقد رمرتب کتابها چیده شده که کاملا میتونی با خیال راحت چیزی رو که میخوای پیدا کنی خیلی روحیه من رو عوض میکنه.

با پنج تا کتاب و روحیه ای عالی اومدم بیرون و به خودم قول دادم بازم فرصتی شد به اینجا سر بزنم .