من و دلنوشته هام

خنده از ته دل
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
 

اون سالها که کوچولو بودیم یعنی من حدودای 10 سالم بود و خواهرک 4 سالش ، این موقع از سال برف میومد اونم چه برفی تا زانو توش گیر می کردیم ، خونه مون توی یه خیابونی بود که سرازیری تندی داشت یکی از تفریحاتمون این بود که با بابا میرفتیم تو کوچه یه سینی فلزی گنده از وسایل مامان رو برمی داشتیم من مینشستم توش و خواهرک هم جلوی من مینشست و من سفت بغلش می کردم و بابا از بالای اون سربالایی کوچه یه هل کوچولو میداد و بعد که سینی راه میفتاد خودش بدو بدو دنبالمون میکرد ، یادش بخیر هر سه تامون از ته دل میخندیدیم ، میخندیدیما از ته ته ته دلمون ، چه روزایی بود .

حالا دو ساله دخترکم حسرت یه برف بازی رو دلشه و یه برف درست و حسابی نمیاد ، دوساله بابا بهش قول داده که هر وقت برف اومد دو تائی میرن بیرون و یه سینی میذاره رو برف و هلش میده ولی انگار نه انگار

دیروز که دخترک با پدرش رفتند بیرون تا برای دو تا فنچها دون بخرن دیدم با یه اسپری برگشتند فکر کردم خوشبو کننده ای چیزی خریدن ، دیدم دخترک چشاش برق میزنه تا اومد طرفم  خونه پر شد از برف شادی و خنده شادی دخترک ، یه ساعتی همه با هم تو خونه فسقلیمون برف بازی کردیم و جیغ زدیم و خندیدیم ، دخترک میخندیدا از ته ته ته دلش میخندید و من خوشحال بودم که دخترک از ته دل میخنده حالا برفش برف واقعی نباشه خنده که خنده واقعی بود نه؟!