من و دلنوشته هام

یلدای سال 88
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

یلدای امسال حس خاصی داشتم دوست نداشتم تنها باشم البته هیچ وقت تنها نبودما ولی امسال دلم میخواست یه یلدای شلوغ و پلوغ با مراسم سنتی داشته باشم. ولی هرچی منتظر بودم دیدم نه خبری نیست و انگار کسی قرار نیست این لطف رو بکنه .دلم یه خونه قدیمی با کرسی و مخلفات روش و حافظ خوانی میخواست .( قابل توجه همه که حسرت دیدن یه کرسی واقعی اونم تو خونه قدیمی همیشه با من هست چون هیچوقت ندیدم و فکر هم نمی کنم ببینم دیگه) خوانده خودم که سنتی نیستن خانواده آقای همسر هم همینطور تازه خودمم هیچوقت زندگی اینجوری دوست نداشتم ولی نمی دونم چرا چند وقته دلم یه حیاط کوچولو و یه خونه قدیمی میخواد( زیاد البته جدی نگیرین موقتیه من اصولا در کل زندگی مدرن رو ترجیح میدم) حالا این حسم توی شب یلدای امسال بیشتر بروز کرده بود.

یکی از دوستان گفته بود بریم خونه شون ولی راستش دلم نمی خواست چون فکر میکردم که دلم میخواد این شب رو با خانواده باشم چونکه اصولا یه شب خانوادگیه .

از طرفی تمایلی دلم هم نمی خواست خونه خانواده آقای همسر برم چون اولا زیاد در گیر و بند اینجور برنامه ها نیستن و مطمئن بودم شب یلدا هم براشون یه شبی میشه مثل شبهای دیگه هم اینکه تنها بودن و با رفتن ما هم زیاد شلوغ پلوغ نمی شد.

 

تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان اینا که از همه دوروبری ها مقید تر به این شب هستند قبل از حرکت همون دوست مذکور زنگ زد برنامه شون بهم خورده و میخوان بیان خونه ما منم گفتم بدوین بیاین خونه مامان اینا که دور هم باشیم و اونا هم قبول کردن

تا از در رفتم تو بابا گفت یالله تا لباس ت رو در نیاوردی شماره خونه پدر آقای همسر رو بده زنگ بزنم بیان یهو دلم شاد شد چون خیلی عذاب وجدان داشتم که اونا امشب تنهان زودی زنگ زدیم و بعد از کلی تعارف گفتن میان و منم خوشحال که به به الکی الکی داره شلوغ میشه از اون طرف دوست خانوادگی مامان که طبقه بالائی شون هم هست پاشد اومد پائین و تا چشم رو هم گذاشتم دیدم یه میز پر از آجیل و انار و هندونه و پشمک و ... جلو رومه که دور تا دورش آدم نشسته و بابا هم داره حافظ میخونه و دیگران هم به به گویانن.و دخترک هم هر از چند گاهی شعر شب یلدایی رو که تازه یاد گرفته بود میخونه و محیط رو شیرین تر میکنه.

درسته که کرسی تبدیل شده بود به یه میز هشت نفره استیل طلائی رنگ ولی بقیه موارد بوی یلدای سنتی رو میداد و من از اینکه در عرض نیم ساعت نا خودآگاه محفل شیرینی درست شده بود خوشحال بودم .

شب یلدای خوبی بود . خدای من ممنونم