من و دلنوشته هام

دوستی از جنس خود خودم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

تلفن زنگ میزنه مامانه داره باهام راجع به یه قضیه ای درد و دل میکنه گوش میدم ، اظهار نظر میکنم ، دعوا می کنم ، راهنمائی می کنم و طبق معمول همیشه به نتیجه ای نمی رسیم و در نهایت با ریختن چند قطره اشک از طرف مامان و نرم حرف زدن من و تاکید مامان که فلانی در این مورد چیزی نفهمه صحبتمون تموم میشه و من می مونم و یه روز کامل مشغولی فکر که این گره رو چه جوری بازش کنم.

آقای همسر از سر کار میاد خونه ،گرفته است میشینه غر غر کردن و حرف زدن راجع به مشکلات کارش ، من گوش می کنم ،دلداریش میدم ، غر میزنم، بداخلاق میشم،میبوسمش و در نهایت چند روزی فکرم مشغوله و ناراحتم از دست خودم که هروقت این بنده خدا درد و دل کرد من طاقت ناراحتیش رو نداشتم و کم آوردم و بجای کمک قاطی کردم.

وای که فکرم مشغول قسطها و هزینه های عقب افتاده هم هست.

همیشه خدا هم که فکرم مشغول مشکل خواهرکم هست.

همیشه خدا دل نگران بابا و فشار کاری روش هست.

مادرشوهر جان هم این روزها فکرش مشغول مسئله ایه و من ناراحت از اینکه چرا باید تو این سن دلمشغولی های این چنینی داشته باشه در حالیکه دیگه تو این سن باید به آرامش رسیده باشه.

خواهر شوهر جان حاملگی خوبی نداره ومن وقت و بی وقت نگرانشم و غصه حالش رو میخورم.

سر کلاس همکلاسی ام که تازه باهاش آشنا شدم و 15 سال بزرگتر از منه  از تنهائیهاش میگه و این که تازه تو این سن میخواد ازدواج کنه و چه مشکلاتی داره حرف میزنه و من به معنای واقعی ناراحتشم.

اون یکی همکلاسی از تنهائیهاش میناله،اون یکی بخاطر مشکل مالی نمی تونه ادامه تحصیل بده و گریه میکنه و یه نصفه روز فکرم رو مشغول میکنه......

یه دوست دور از من هم با یه چت ممولی کلی فکرم رو مشغول خودش و ناراحتیهاش کرد دوستی که همیشه دوستش دارم ولی از اینکه مشکل داره و من تازه فهمیدم ناراحتم.

تازه دوستهایی هم دارم که خیلی وقته ارتباطم قطع شده ولی من هنوز مثلا نگران اختلافات زن و شوهریشون هستم و غصه میخورم.

من حتی هنوز ناراحت اون پسریم که یه ماه پیش بدجوری پیچید جلوی ماشین ما و با اینکه خوشبختانه آقای همسر خوب ماشین رو جمع و جور کرد ولی چهره ترسیده پسره هنوز ناراحتم میکنه.

اینا رو گفتم که بگم با تمام این اوصاف کسی رو ندارم که بشینم باهاش درد و دلی کنم و ناراحتیم رو به کسی منتقل کنم تا سبک بشم.

نمیخوام و هیچوقت نخواستم با مامانم مطرحش کنم چون میدونم با وجود اینکه مادرمه از جنس من نیست و درکم نمی کنه و ممکنه مغرضانه جبهه بگیره.

به خواهرم نمیگم چون یه دختر مجرد مرفه چه درکی از دلنگرانیهای من خواهد داشت جز اینکه غصه بخوره

به پدرم نمیگم چون شرمنده ام میکنه

به آقای همسر نمیگم چون کاری جز سکوت و آه کشیدن و متهم کردنم به ناشکر بودن کاری از دستش بر نمیاد

به مادر شوهرم نمیگم چون غیر از نصیحت کردن و دلداری دادنهای تکراری کاری نمیکنه تازه شاید از دستم دلچرکین هم بشه

به خواهر شوهر بزرگه نمیتونم بگم چون با وجود اینکه دوست خوبی بود قدیمها برام الان خودش اینقدر گرفتاری داره که دیگه برای من فرصتی نداره تازه فرسنگها دوره من دوستی تلفنی نمیخوام.

خواهر شوهر کوچیکه هم خودش گرفتاره دوران بارداریه هم اینکه باز بخاطر سنش و موقعیتش نمیتونه گوش شنوایی باشه

دوستهام؟! دیگه دوستی دوروبرم نیست که بدون هیچ نوع برداشت غلطی و بدون هیچ نوع ملاحظه کاری باهاش راحت باشم .

 

پس کی قراره گوش شنوای من باشه نمیدونم ، چه کسی قراره یه دوست واقعی برام باشه یه دوستی که نقصی نداشته باشه چرا من هیچوقت یه دوست عین عین عین خودم نداشته ام؟یه دوستی که بدون در نظر گرفتن موقعیتم و شرایطم باهاش خوش بگذرونم ؟ یا حداقل لحظاتی که باهاش هستم خستگی ام رو درببره؟ولی سنگ صبور غریبه ها هم بوده ام؟ البته یه ور شخصیت من این حالت سنگ صبور بودن رو دوست داره یعنی واقعا وقتی کسی باهام از خصوصی ترین مسئله اش حرف میزنه یه حس لذت از سنگ صبور بودن زیر پوستم میره ولی خب منم یه همچین آدمی رو لازم دارم به نظرتون آینه میتونه مشکلم رو حل کنه؟

دوستی میخوام که بدون ملاحظه هرکاری دلم خواست پیشش انجام بدم هر حرفی دلم خواست باهاش بزنم بدون ترس از قضاوت شدن

دوروبرم پر از آدمهای مختلفه که با همه شون میگم و میخندم ولی ...

هیچ دوستی از جنس خودم ندارم هیچ دوستی