من و دلنوشته هام

بیچاره تو طفلک اون
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

دخترک رو با هزار ناز و نوازش و آوازهای مختلف از خواب بیدار میکنی و به زور بغلش میکنی و اصلا توجه به غر غر کردناش که هنوزخوابش میاد نمی کنی و میبریش توی دستشوئی تا کاراش رو بکنی و همچنان قربون صدقه اش هم میری که خلقش بیاد سر جاش.

حاضر نیست صبحانه بخوره و وقتی اصرار میکنی بغض میکنه و تو که نمی خوای روزش رو خراب کنی بهش پیشنهاد میدی زودتر آماده بشه تا با بچه های کلاس صبحانه بخوره که این پیشنهاد به مذاقش خوش میاد.

 با همون چشمای بسته لباساشو عوض میکنی و کاپشنش رو میپوشونی و باز هم توجهی به غرغراش که میگه گرمش شده نمی کنی ، کلاهش رو سرش میذاری و شال رو دور گردنش گره میزنی جوری که فقط دو تا چشم سیاه با مژه های بلندش میزنه بیرون دیگه خیلی با این لباسها سنگین شده نمی تونی بغلش کنی با قربون صدقه راضیش میکنی خودش راه بره ،آسانسور رو که میزنی آقای خوش تیپ طبقه پنجم تو آسانسوره یه سلام صبح بخیر صبحگاهی ردو بدل میکنی ، میبینی آقاهه همینجوری با نیش باز یه دخترک که فقط دو تا چشم سیاهش معلومه نگاه میکنه و میخنده تو هم میخندی ولی دخترک چشم غره میره.

تا دم در مهد کودک غر میزنه و نمیتونه تصمیم بگیره که بالاخره میخواد نون داغ بخره بره کلاس نون و پنیر بخوره یا شیر موز میخواد تا بالاخره به شیر موز رضایت میده ولی باز بد عنقه.

دم در کلاس خم میشی چکمه هاش رو درآری که خانم بازهم غر میزنه که ای بابا زیپش رو تا ته بازنکردی و مچ پام درد گرفت آروم بهش تذکر میدی که باهات اینجوری حرف نزنه که میبینی خانم مربی دم در وایساده و میگه به به خوش تیپ کلاس من امروز هم که تیپ زده اومده (بخاطر زمستون و لباس زمستونی اجازه دارم اونیفرم نپوشن ) به به چه کاپشن زیبائی خریدی که در کمال نا باوری میینی نیش دخترک تا بنا گوش بازه و چشماش هم از ذوق برق میزنه و سلامی بلند و شاداب میده و دست مربی اش رو میگیره و بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهت بندازه از پله های کلاسش میره بالا.

بیچاره تو که اینهمه رعایتش رو کردی که روزش خراب نشه ، طفلک دخترک که فقط نیاز به یه نعریف اول صبح داشته که سرحال بشه نه به یه عالمه قربون صدقه